وقتی نتونس رگ بالایی دستمو بگیره. پشت دستم که رگهاش به راحتی نمایانه رو الکل زد و انجوکت رو فرو کرد جایی بین استخون انگشتام , می تونستم حس کنم سوزن با استخونم فاصله چندانی نداره, درد داشت...
بلند شدن از روی تخت و آروم از پله های قدیمی بیمارستان امام رضا بالا اومدن بخش خوبش بود حالا باید زیر این بارون ریز برم.تا نزدیک چهاراه دکترا رسیدم دیگه نمی دونم اینایی که صورتمو خیس کرده بارون ریزو سردیه که مثل سوزن فرود میاد یا اشکایی که نای گرم بودن ندارن...
چسب پر بتادین که جای آنجوکت رو گرفته حسابی خیس شده, چسباش داره باز می شه و بتادین مخلوط با کمی خون سرازیر می شه...
ایستگاه مترو تقی آباد رو با شلوغیش دوست دارم,مترو خوب شده زود میاد و جای من قسمت جلوییه -ویژه بانوان-...
از میدون آزادی به بعد می شه دید که بارون خیلی تند شده باز شدن درا سوز هوا رو تا استخونت می نشونه...
کاش می شد ساعتها بمونم اینجا و برنگردم به دنیا...
بیرون که میام تو قسمتی که دختر پسرها با هم سوار می شن خوب می تونم ببینم که چه آغوش هایی برای هم باز شده , چه دستهایی به هم گره خورده , ذوق نگاه ها بهم دیدنیه, جالبه, چه حسی دارن؟ باید زیبا باشه...
دستم داره یخ می زنه دیگه چسبش کنده شده, دور قسمتی که آنجوکت بود ورم کرده و کبود شده, با دست راستم نازش می کنم و بهش لبخند می زنم: عزیزم کبود شدی؟ هیچ کس درد تو رو نمی فهمه , هیچ کس نمی تونه گرمت کنه چون دست دیگه منم مثل همیشه یخ زده است و دست گرمی نیست,انگار هیچ وجود گرمی نیست...
باید برم و مه همه جا رو گرفته, کبودی آنجوکت رو نگاه می کنم بهش می گم: ببین هوا خیلی سرده, معلوم نیست اینا چی ان از آسمون می باره, مه هم شده انگار می خواد برف بیاد, هوا هیچ وقت برای من دو نفره نمی شه , عینکمم گذاشتم تو جیبم بود و نبودش یکیه تو این هوا,حالا من موندم و کبودی یخ زده آنجوکت...
نه نیست هیچ آغوشی که پناه باشه,نیست دستی که گرما بخش باشه,نیست نگاهی که به پاهای یخ بسته امید ادامه بده, نیست بوسه ای که آتشی پر فروغ برای وجود داشتن باشه, نیست یگانگی ای که در لحظه ای برای من و او باشه...
بگذریم...
من موندم و کبودی یخ زده آنجوکت , بیا بریم عزیزم ....
