وای ... نمی دونم مامانم از این رادیو چه خیری دیده که هر صبح تا ما رو باهاش بیدار نکنه ول نمی کنه؟
به زور چشمام باز می شه چرا آخه اینقدر هوا روشنه هنوزکه هفت نشده، گرمه وای هنوز اول بهاره چقدر گرمه.
رادیو داره اخبار می گه : ... عده ای به مردم و نیروهای نظامی سوریه شلیک کردند....
صورتم وشستم و اومدم. بابا نون تازه خریده ، می گه: دیگه خیلی کسی نمی ره نونوایی های دولتی تمام نوناشون مونده ، قیمتو بالا بردن ولی همون کیفیت قدیم.....
رادیو: ...اختلاف نظری که بر سر نرخ رشد اقتصادی بود باعث شد در جلسه علنی دیروز مجلس بر سر این موضوع.....
چیزی طول نمی کشه که لباسامو بپوشم. آرایش که نمی کنم موهامم همین جوری برای خودش مدل داره.کفش کتونی بپوشم که پیاده روی کنم.
به وسطای کوچه نرسیده صدای همهمه میاد ، مثل همیشه.
یه دفعه متوجه شدم یه مینی بوس داره تماشام می کنه؟؟؟!!! مینی بوس زندانه ، در بندین محترمند که چند وقته آدم ندیدن. از لا به لای آدمایی که جلوی در دادگاه تجمع کردن باید رد بشم. یکی دست بند داره. یکی سرش شکسته . اون یکی پاش زنجیره بچشم بغلشه داره با زنش حرف می زنه.
تا وسطای پله های زیر گذر آدم ایستاده. وقتی پایین پله ها رسیدم با خودم می گم: مترو کی میاد؟ آروم از جلوی در ورودی مترو رد می شم ، فکر نکم حالاها بیاد.
تو ایستگاه اتوبوس کتابمو در آوردم ،" ما مردمان و انسان ها موجوداتی معنوی هستیم که به شکل انسان در آمده ایم. ما در تلاش نیستیم معنویت را تجربه کنیم. این ادعایی است بیهوده..."
اتوبوس اومد، شلوغه مثل همیشه. اونقدر جمعیته که نمی شه کتابمو باز کنم.یه خانوم از پشت سرم هل می ده : می خوام پیاده بشم برو کنار برو کنار. وقتی می رم کنار میاد جای من و محکم دسشو می گیره و می ایسته . بعد می فههم دو تا ایستگاه بعد می خواد پیاده بشه.
خودمو رسوندم به کنار پنجره که کمی هوا بهم برسه. بازم نگاه ، یه ورقه ام دی اف و یک پلاستیک شفاف بین دو قسمت زدن ولی مانع نگاه یکی از برادرای اون طرف نشده. مسیر نگاهشو پیدا کردم. نمی دونم چی بگم یه خانومه یه دختره؟! واقعا برام سواله کی از خواب بیدار شده که این همه آرایش داره؟؟؟ حتما کلی وقتم برای تنظیم گلسر و کلاه گیس و شالش گذاشته. شایدم دیشب ....
پنجره رو باز می کنم و نفس می کشم.
جلوی بیمارستان خیلی شلوغه مثل همیشه. یه 206 داره اگزوزاش صدا می ده و میاد . آهنگ هارت بیت انریکه رو گذاشته می تونم واضح کلماتش رو بشنوم.
I don’t know where we going....
......I don’t know who we are
یه جایی زیر پل عابر پیاده وسط جمعیتی که منتظرن از خیابون رد بشن تابلوی بوق زدن ممنوع رو می شه دید.
از پل رد می شم . پسر هشت نه ساله با یه وزنه نشسته اونجاها . داره درس حاتم طائی رو رو نویسی می کنه.
عصری از خونه خاله برگشتم.جلوی یه کتاب فروشی ایستادم. نزدیکه یه دبیرستان پسرانه. تعطیل شدن.
آروم لا به لای بچه ها داشتم می رفتم . یه کوچه اون نزدیکی بود. گفتم برم اونجا که از جمعیت خارج بشم.
بعضی پسرا قبل من رسیده بودن اونجا . دستشون سیگار بود.
اتوبوس سوار شدم من آخرین ردیف نشستم. . تمام صندلی ها پر شد
کتابمو در میارم" در دل هر مشکلی هدیه ای نهفته است . چنانچه آن را هنوز ندیده اید به این دلیل است که هنوز به قدر کافی در مسئله و مشکل خود فرو نرفته اید براستی چالش بر انگیز است هنگامی که این هدیه را به شکل یک سرطان به شما داده می شود یا یکی از عزیزانتان می میرد. اما..."
یه خانوم سوار شد بچه بغلش بود. همون جلو ایستاد . بچش گریه می کرد. خانومه هی می گفت: جانم باشه عزیزم الآن، جانم....
گفتم لابد الآن یکی از اطرافیاش پا می شه ، ولی همه بیرون رو نگاه می کردن. کتابمو بستم پاشدم گفتم : خانوم بیاید اینجا .گفت: نه مرسی.اشاره کردم که بیا.
وقتی نشست ، سینشو گذاشت دهن بچه و گفت: از تو خیابون گشنش بود گفتم بیام تو اتوبوس شیرش بدم . مرسی جاتون رو دادید.
غروب بود رسیدم خونه.
بابا داشت تلوزیون نگاه می کردصداش میومد:... آیت الله سعیدی اظهار داشت که ایشان در لحظه تولد گفتند یا علی....
رفتم رو پشت بوم تا غروب رو ببینم.زیباست مثل همیشه.مسجد چراغاشو روشن کرد.صدای قرآن میاد: ...فان مع العسر یسراً، ان مع العسر یسرا...
وضو گرفتم و یه فرش کوچیک رو پشت بوم پهن کردم. تا نماز مغرب بخونم خیلی تاریک نمی شه.
خدایا چقدر خسته ام ، خدایا باز هم بمونم؟ خدایا بمونم که بهتر بشه یا شاهد از بین رفتنش باشم؟ خدایا اگر برم وقتی مطمئن شدم می تونم کاری کنم برگردم چی؟می دونم خیلی ها که رفتن دیگه یا خودشون برنگشتن یا نذاشتن برگردن. خدایا خودخواهیه اگر برم؟ خدایا با غمم چه کنم؟ خدایا چکار کنم ؟ خدایا نمی دونم چه تصمیمی بگیرم.
نسیم میاد. صورتم از خیسی سرد می شه.
خدایا من عاشقشم چطور ببینم داره ویران میشه؟ خدایا چکار کنم؟ خدایا کمکم کن ؟ خدایا دریغ است ایران که ویران شود....
صدای اذان میاد........الله اکبر الله اکبر.....
پ.ن: کتابی که می خوندم " سفر عشق " بود.