درباره من : ایرانی هستم و این دومین وبلاگ شخصی منه . وبلاگ قبلی من با همین نام در بلاگفا در خرداد 89 به خاطر یاد آوری خاطرات سال گذشته(؟) بسته شد.
پروفایل من : آرزو بانو
| سال 90 و دریا | |
| ساعت ۱٠:٥۸ ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٦ : توسط : آرزو بانو |
|
قصد داشتم برای پست آخر تو سال 90 بیام وبگم تو این سال چه اتفاقای مهمی برام افتاده, وقتی فکر کردم دیدم هیچ تحول خاصی نبوده, تمام فروردین برای امتحان ایلتس خوندم و تو اردیبهشت امتحان دادم،تو خرداد به دوستم برای تدارک عروسیش کمک کردم و بعد از عروسی اون از اول تیر درس خوندن شروع شد تا آخر آبان هر روز کتابخونه بودم، یعنی 5 ماه، از اول آذر تا آخر بهمن هم تو خونه تا امتحان رو دادم و تموم شد،بعد هم که اسفند شد.البته از اول بهمن تو کلینیک مشغول به کار شدم و همین هفته پیش اولین حقوق زندگیم رو گرفتم،هر چندکمه ولی حس خوبیه برای مهارت و زحمتت پول بگیری. خلاصه اینم از سال 90،طفلک سال بدی نبود می شه گفت خنثی بود هیچ جور خاصی نبود نه بد نه خوب، البته انکار نمی کنم که امسال خیلی چیزها یاد گرفتم و از نظر رشد شخصی برام دنیا متفاوت شد، ولی امیدم اینه که سال 91 برام خیلی حرفها برای گفتن داشته باشه. از این که بگذرم باید بگم من الآن محمود آبادم، و چند متری با دریا فاصله ندارم، جای همگی خالی هوا کمی سرد هست ولی واقعا لذت بخشه،برای منی که تمام امسال رو از مشهد بیرون نیومدم و فقط امتحان دادم خیلی این سفر عالیه، مخصوصا جایی که هستم رو خیلی دوست دارم رو به روی دریا، شبا صدای دریا برام لالایی می گه و صبح با صبح بخیر اون بیدار می شم. عشق بازی من با دریا فقط خیره شدن به همه، این گوش کردن رو گوشهام خیلی دوست دارن، انگار تمام صداها و حرفهای ناهنجاری که گوشم روسنگین کرده با صدای تلاطم دریا تسکین پیدا می کنه،چشمهام نور از دست داده خودشون رو دوباره پیدا می کنن و انگار دستهام دوباره مثل دریا گشاده و فراخ می شن.خلاصه من و دریا با هم دنیای قشنگی داریم. خوب دوستان، پیشاپیش سال نو رو بهتون تبریک می گم، فکر نکنم تا سال نو برگردم و خوب تو این مدتی به اینجا هم شاید سر نزنم، امیدوارم سال جدید براتون پربرکت باشه.آخر سر هم یه شعر قشنگ براتون میذارم از فریدون مشیری، تا سال بعد خدانگهدارتون.
آوایش از دور، بانگ خوش آمد بود - شاید - پوینده در پهنای آن دشت زمرد، بالنده تا بالای آن باغ زبرجد، مثل همیشه، گرم، پر شور ... ___ نزدیک تر، نزدیک تر، از لابه لای شاخه ها، از پشت نیزار، گهگاه می شد آفتابی ! نیلوفرستانی، سمن زاری، که چون عشق، تا چشم می پیمود، آبی ! ___ نزدیک تر، نزدیک تر، او بود، او بود . آن همدل همصحبت آئینه رو بود . آن همزبان روشن پاکیزه خو بود . آن عاشق از خود برون، آن عارف در خود فرو بود . آن سینه، آن جان، آن تپش، آن جوشش، آن نور ... ___ دریا، همان دنیای راز بیکرانه، دریا، همان آغوش باز مادرانه، دریا، شگفتا، هر دو، هم گهواره ... هم گور ... ! ___ نزدیک تر، نزدیک تر، او هم مرا دید . آوای او بانگ خوش آمد بود، بی هیچ تردید . آن سان که بیند آشنائی آشنا را، چیزی در ین عالم به هم پیوند می داد جان های بی آرام ما را . ___ خاموش و غمگین، هر دو ساعت ها نشستیم ! خاموش و غمگین هر دو بر هم دیده بستیم . ناگاه، ناگاه، آن بغض پنهان را، که گفتی، می کشت مان چون جور و بیداد زمانه؛ با های های بی امان در هم شکستیم ؟ ... از دل، به هم افتاده، مالامال اندوه، بر شانه های خسته، بار درد، چون کوه، می گفتیم و می گفتیم و می گفت و می گفت، تا آفتاب زرد، در اعماق جنگل فرو خفت ! ___ دریا و من، شب تا سحر بیدار ماندیم . شعری سرودیم . اشکی فشاندیم . شب تا سحر، آشفته حالی بود با آشفته گوئی، انده یاران بود و این آشفته پوئی، بر این پریشان روزگاری، چاره جوئی . ___ دریا به من بخشید آن شب، بس گنج از گنجینه خویش . از آن گهرهای دلاویزی که می ساخت ؛ در کارگاه سینه خویش : جوشش، تپش، کوشش، تکاپو، بی قراری ! ساکن نماندن همچو مرداب، چون صخره - اما - پیش توفان استواری ! هم بر خروشیدن به هنگام، هم بردباری ! ___ در جاده صبح با دامن پر، باز می گشتم - سبکبال - سرشار از امیدواری ! در صبحگاه آفتابی : نیلوفرستانی، سمن زاری، که چون عشق، تا چشم می پیمود، آبی ! از لابه لای شاخه ها از پشت نیزار از دور، از دور ... او همچنان تا جاودان سر مست، مغرور ! ___
|
| درد بودن... | |
| ساعت ۸:٠٤ ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٥ : توسط : آرزو بانو |
|
صبح با صدای رفت و آمد دور و بریا از خواب بیدار می شیم رادیو یا تلویزیون رو روشن می کنیم تا بدونیم دنیا دست کیه ,گل و گیاه تو خونه داریم یا حیوونی چیزی که باید بهش برسیم. بعد خودمون رو پرت می کنیم تو شلوغی خیابونا , تازه گاهی می نالیم از شلوغی, ضبط رو روشن می کنیم تا تو ماشین صدایی به جز نفس کشیدنهامون باشه. در طول روز بماند که چند بار دست می دیم , حرف می زنیم , تماس تلفنی , ایمیل , وبلاگ نویسی , فیس بوک و... تو خونه اگه قرار باشه تنها بمونیم زنگ می زنیم به دوستامون که بریم بیرون و خوش بگذرونیم یا حتما با همسرمون باشیم و حتی تمایلی به تنها خوابیدن هم نداریم, حتی تو خواب هم با بقیه آدمها ماجرا می سازیم. تمام زندگی رو جوری برنامه ریزی می کنیم که تنها نباشیم.چرا؟ ما تنها به وجود اومدیم, ما تنها مسئولیت زندگی روپذیرفتیم, ما تنها نظاره گر بودن خودمون هستیم.حرفم خیلی ساده است , وقتی بیشتر این تنها بودن رو حس می کنیم که دنیا از برنامه ای که براش می ریزیم خارج بشه, برق بره و نتونیم از تلویزویون استفاده کنیم, اینترنت قطع بشه و ارتباط با دنیا از بین بره, تلفن قطع بشه,به دلیلی نتونیم از خونه بریم بیرون ,یا وقتی گلهامون خشک می شن یا دوستیمون بهم می خوره یا طلاق می گیریم یا پر رنگ تر از همه وقتی کسی بمیره . یه لحظه فکر کنید چه تلاشی می کنیم که تنهایی رو نبینیم , به کویر نمی ریم چون پر از حس تنهاییه, چون صدایی نیست , چون تا دور دستها چیزی دیده نمی شه. قدم برداشتن در راه قبرستون چقدر سخته ,چون مرگ نماد تنهاییه چه برای ما که در این دنیا می مونیم چه برای کسی که می ره. تنهایی, یعنی دیدن خود, تنهایی یعنی منی که هستم , یعنی مسیر من چیه , یعنی همه آدمهای اطرافم تمام دنیا فقط از کنارم رد می شن, هیچ کس و هیچ چیز نمی مونه , تنها دارایی من خودم هستم,فقط خودم , فقط وجود خودم.این یعنی درد بودن. چقدر آگاهی سخته , برای همین تمام زندگی تلاش می کنیم که نفهمیم تنهاییم. کوچکترین چیزی که ما رو یاد این موضوع می ندازه ازش دور می شیم,تنهایی خیلی سخته , گاهی باید بشنیم و به حال تنها بودن خودمون زار بزنیم , رنج بزرگ تنهایی با تمام تلاش ما از بین نمی ره, ولی اگر به تنهایی فرصت حضور بدیم, اگر بذاریم حرفهاش رو بگه دنیای جدیدی در وجودمون کشف می کنیم, اگر درد بودن در خودمون بفهمیم دردهای دیگه درد بزرگی نیست. فرصت زندگی برای لذت از این دنیاست, برای دوست داشتن کسی یا چیزی, برای کار کردن و مفید بودن, برای آب دادن یه گلدون , یا غذا دادن به پرنده ها, برای عاشق شدن و همه چیز برای ماست, اما چیزی که از بین میره خود ’’من بودن’’ ماست. می دونم سخته , اما حکم زندگی آگاه شدن از بودن خودمونه.رنجی لذت بخشی در درد بودن هست که اگر تجربش کنیم, انگار از رحم مادر که تنگ و نمناک و تاریکه بیرون میایم و عظمتی عجیب در خودمون می بینیم.مفهوم خیلی چیزها عوض می شه, گفتنی نیست, باید تجربه بشه.
|
| معرفی کتاب | |
| ساعت ٥:٢٥ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۸ : توسط : آرزو بانو |
|
نام کتاب: تضادهای درونی ما نویسنده: کارن هورنای ترجمه:محمد جعفر مصفا انتشارات: بهجت
بذارید با خودمون صادق باشیم, این بار از خودمون شروع کنیم, چقدر اخلاقهایی داریم که باعث عذاب اول خودمون و بعد بقیه می شه و برای این خلقها دلیل و منطق میاریم ؟ شاید اونقدر این خلقها یا به قول هورنای تضادهای عصبی برای همه تو جامعه ما عادی شده که اگر کسی غیر از اون یا درواقع با خلق سالم عمل کنه فکر می کنیم اون مشکل داره؟ تضادهای زیادی در این کتاب بررسی شده و اولین تضاد عصبی ’’مهرطلبی’’ است, که طبق تحقیقات بیشترین فراوانی رو در جامعه ما داره. فردی رو تصور کنید که خودش رو علیرغم هر اونچه که داره بی چاره تصور می کنه , ارزش خودش رو منوط به نظر دیگران می دونه,احتیاج داره خوب به نظر بیاد, تظاهر به رئوف بودن می کنه , تظاهر به دوست داشتن دیگران می کنه, از خودگذشتگی و شکست نفسی بیش از حد داره و یا تصورش اینه که تا حالا کشف نشده و باید کشی پیدا بشه که دیوانه وار عاشقش بشه تا از زندگی لذت ببره و رابطه جنسی براش ارزش عجیبی داره. شاید فکر کنید نه من که اینطوری نیستم, ولی باید بگم این افکار و اعمال حاصل ازش چنان در ناخودآگاه ما فرو رفته که سخته بپذیریم که این اخلاقیات ما اشکال داره . در واقع چنان ریشه در تربیت کودکی و فرهنگ ما داره که به نظرمون نرمال میاد. اما در این کتاب هورنای که پیروی مکتب روانکاوی و فرویدن است سعی داره مارو آگاه کنه و دلیل این تضاد عصبی که برای ما عذاب آوره رو بگه تا هم خودمون چاره برای تغییر خودمون بیاندیشیم و هم نسل بعد که مسئولش هستیم کمتر درگیر این مشکلات کنیم. پیشنهاد می کنم این کتاب رو بخونید , بیشتر از 170 صفحه نیست و زبان ساده ای داره.البته یادمون نره همیشه اول خودمون رو قضاوت کنیم. پ.ن1:اصغر فرهادی اسکار رو هم درنوردید, افتخار جایزه به کنار حرفاش اشک به چشمم آورد. پ.ن2:دیشب اول سراه راهنمایی تو صف بستنی شاد بودم, بنده خدا داشت برگه اسم و رسم یه بنده خدایی رو مداد ولی تو مدتی که اونجا بودم یک نفرم ازش برگه نگرفت... خوب چرا سرمایه به باد می دید؟ اسماشون رو اعلام می کردید می رفتن حقوقشون رو می گرفتن ماه به ماه دیگه. شما که به ما کار ندارید ما هم به شما... |
| نقاشی های ناخودآگاه ، شخصیت شما را آشکار می کند | |
| ساعت ۱٢:٢٤ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٤ : توسط : آرزو بانو |
مطمئناً تا به حال این تجربه را داشته اید که در کلاس درس و یا یک جلسه و سمینار حوصله تان سر رفته باشد ، آن وقت با خودکاری که در دست دارید بر روی کاغذ مقابلتان بی هدف نقاشی هایی را می کشید. ممکن است این خطوط درهم و مبهم ، در نگاه اول چیز جالبی برای گفتن نداشته باشند ولی به اعتقاد بسیاری از روان شناسان این نوع نقاشی های ناخودآگاه نمایانگر درون و افکار ما هستند که به دور از محدودیت های ذهن آگاهمان پدید می آیند و اسرار ناگفته ای از شخصیت ما را به تصویر می کشند ؛ آرزوها ، امیال ، ترس ها و رؤیاهای نهفته ای که هیچ گاه نتوانسته ایم آنها را بر زبان بیاوریم .
|




