آناهیتا

به ياد آن الهه آبهاي جاري و بشكوه...
 
معرفی کتاب
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٠ : توسط : آرزو بانو

نام کتاب:خدا در ناخود آگاه

نویسنده: دکتر ویکتور فرانکل

ترجمه و توضیحات : دکتر ابراهیم یزدی

انتشارات : موسسه خدمات فرهنگی رسا

پیش از این اینجا کتاب دیگری از دکتر فرانکل معرفی کردم که معروفترین و پر فروشترین کتاب ایشون بود. توضیحات تکراری راجع به ایشون نمی دم. فقط در این کتاب که این بار معرفی کردم مطلب جالبی که مورد بحثه خدایی است که در وجود ماست , اونچه خود برتر ما محسوب می شه و خدایی که بیرون از ما و جدا از ماست, نیست.در این کتاب ناخود آگاه نه به بیان فرویدی بلکه به زبان و مفهومی وسیعتر و عمیق تر بحث شده است.

زیبایی کتاب برای من بیشتر تصویر متفاوتی که از ذهن انسان و خدا بیان می کنه بود, خیلی کتاب حجیمی نیست کمتر از 180 صفحه است و در عین حال مطالب بسیار جالبی در بر داره, تصور انسان نسبت به ناخود آگاهش و خدایی که درش شکل گرفته تغییر می کنه, امتحان کنید...


 
کودکی
ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٢ : توسط : آرزو بانو

نمی دونم چی شد یادم از کودکی اومد, بخشی که همیشه سعی می کردم بگم نبوده, بخشی که انکارش می کردم, اون بخشی که همیشه احساس گناه می کردم, وقتایی که عذاب وجدان می گرفتم.

جواب گوی کتکهایی که می خوردم کیه؟ یه بچه ی 5 ,6 ساله رو تصور کن و دستهای مردونه پدرش, چه ضربهای می تونه به صورتش بزنه که پرتاب بشه یه گوشه؟ کمربند چرمی چقدر دردناکه که بخوره به پشت یه بچه کوچیک.

درد شاید بخش کوچیکی بود تحقیر شدن کجای قصه بود؟جایی که مامانت عوض دلداری عوض تسکین دردهات بهت می گفت ببین باباتو عصبانی می کنی, ببین چه کار می کنی. یا برای هر عمل بچگانت تحدید می شدی که واستا بابات شب بیاد!

واسه من کمد همیشه جای امنی بود, می رفتم پشت رخت خوابای تو کمد, تو تاریکی هر چند از تاریکی هم می ترسیدم قایم می شدم, تنها جایی که احساس امنیت می کردم, تنها جایی که اونا توش جا نمی شدن که بیان سراغم.

می دونی خیلی حس مزخرفیه که هم از یکی متنفر باشی, هم بخاطر ضعف دوران کودکیت بهش مدیون باشی. حس ناامنی که تو اون دوران از پدر و مادرش آدم بگیره به نظرم بدترین حس زندگی آدم می تونه باشه.

می دونی در اصل اونها خودشون هم قربانی بودن, قربانی همین روش, مامانی که مامانم رو به زور نیشگون گرفتن به کارای دو برابر سنش وا می داشته, یا بابای بدخلقی که به بابام جز بداخلاقی یاد نداده,شاید اونها مسئولن؟

ولی خوب من همیشه برام سوال بود یعنی گناه منه که اونها تو بچگیشون عذاب کشیدن؟ یعنی من باید جواب بدم؟  یعنی اونا دردای خودشوت یادشون رفته؟ یعنی اینقدر این انسانها که تصمیم گرفتن پدر و مادر من بشن بیچاره اند که نمی تونن تصمیم بگیرن گذشته خودشون رو تکرار نکنن و عصبانیتشون رو جور دیگه نشون بده؟

اونها منو دعوت کردن اینجا, اونها مسئولیت زندگی کودکی منو داشتن, اونها می دونستن که الگوی منن, اونها می دونستن که پناه منن, اونها مسئول رشد دادن من بودن.

ولی من امروز مطمئنم نمی خوام راه اونها برم, من کسی می شم به  جز اونچه که اونها بودن, من راهم رو خودم انتخاب می کنم و تحت تاثیر گذشتم نمی مونم, من اراده دارم همه چیز رو در خودم تغییر بدم, من این روند معیوب رو متوقف می کنم, نمی ذارم یک حلقه از زنجیره عیبها بشم.

می دونی بعضی هم نسلهای ما لوس کردن بچه ها رو با روش قبلی جایگزین کردن, بعضی فقط ژست مامان و بابای مهربون رو بازی می کنن. اینم درست نیست بچه باید همه چیز رو درست یاد بگیره,ناراحتی مامان و بابا, عصبانیت, خوشحالی, عشق و... فقط تعامل درست باعث می شه که بچه ها یاد بگیرن هر حسی چه جایی داره, کنترلش چه جوریه, عصبانی نشدن هنر نیست, هنر اونجاست که بتونی به بچه یاد بدی وقتی از دستش عصبانی می شی بازم عاشقشی.

اول عشق بورزیم, بعد هر حسی رو  در خودمون پیدا کنیم و بشناسیم, بروز هیچ حسی گناه نیست, فقط ما باید راه درست بروز حس رو پیدا کنیم, باید باور کنیم که همه چیز تحت کنترل ماست, هیچ کس نمی تونه بگه وقتی عصبانی می شم دیگه دست خودم نیست, انسان نیستیم اگر کنترلی رو خودمون نداشته باشیم.

در ضمن اگر بچه داریم, یادمون باشه که ما اونو دعوتش کردیم, لذت ما باعث حضور اون شده, یادمون باشه اون به ما لطف کرده که با حضورش زندگی ما معنای دیگه ای پیدا کرده, هیچ منتی برای اونچه براش می کنیم نیست.

ما می تونیم تفاوت ایجاد کنیم, گذشته باید تجربه ای باشه برای ساختن آینده, هر چند گذشته برای خیلی ها سخت گذشته...


 
مرگ یادآور زندگی
ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٦ : توسط : آرزو بانو

5 فروردین, اولین روز کاری در سال 91,یه روز معمولی, میری سر چهار راه دانشجو و منتظر اتوبوس می شی,نیم ساعتی میگذره و اتوبوس نمی یاد از اونجا که دیر شده و باید پاسخگوی محل کارت باشی , تصمیم می گیری تاکسی سوار بشی.

یه پراید که راننده ی میانسالی داره.فقط جلو یک نفر نشسته.

من:چهارراه اندیشه؟

راننده:بله بفرمائید.

کمی جلوتر یه خانم دیگه برای چهار راه جهاد سوار می شه.

خانم:آقا تا چهار راه حجاب هم میرید؟

راننده: بله, من امروز ماموریت دارم شما رو به مقصد برسونم.

بلوار دانشجو تموم می شه, وارد بزرگراه امام علی میشه.تا بخواد به تقاطع دو سطح بلوار امامیه برسه سرعت رو زیاد می کنه و تو خط سرعت حرکت می کنه. یکدفعه متوجه می شه که نباید تقاطع رو پائیین بره و باید از قسمت بالایی دور می زده. توقف می کنه(دقت کنید تو لاین سرعت, تو بزرگترین بزرگراه مشهد), فلاشر می زنه, و دنده عقب می گیره.

بر می گردی پشت سرتو نگاه می کنی, ماشین هایی  رو می بینی که با سرعت نزدیک به 100 بوق زنان از پشت ماشین منحرف می شن و رد می شن.یه لحظه صحنه های تصادفی که تا حالا دیدی میاد تو ذهنت , تصور می کنی یکی از ماشینا می زنه به تاکسی.اما نه ما رد می شیم. تو ذهنت احساس استثنا بودن می کنی , می گی نه ما رد می شیم.

ماشین به اندازه کافی عقب رفته حالا باید بریم به سمت راست.راننده فلاشر رو قطع می کنه و راهنمای راست می زنه. یک بار دیگه بر می گردی پشت سر و این بار یه پژو داره میاد.چراغ می ده بوق می زنه.احتمالش زیاده ولی باز هم ذهن دوست داره بگه من تصادف نمی کنم.

پژو با شدت زیاد می خوره به سمت راست صندوق عقب تاکسی. پرت می شی به سمت صندلی جلو.خانم بغل دستی بین دوتا صندلی جلو پرت میشه و سرش تو دستاته.

یعنی تموم شد؟ این آخرین صحنه زندگی من بود؟

تو کیفم کتاب’’رواندرمانی اگزیستانسیالیسم’’بود. هنوز فصل ’’مرگ’’ رو تموم نکردم. این همه ’’یالوم’’ مثال از مواجهه مرگ مراجعینش زده بود. راست می گه خود مرگ خیلی ساده است اما تفکرش باعث نجات انسان می شه.

شاید مردم, بذار مرور کنم من زندگیمو تا این لحظه استفاده کردم,الان دقیقا 23 سال و نیم گذشته, نه هرچی بدی و خوبی بوده خوب گذروندم, لحظه ای نیست که حسرت از دست دادنش رو بخورم. انکار نمی کنم, دوست دارم اینجا بمونم, هنوز خیلی چیزها هست که دلم می خواد تجربه کنم, هنوز نتیجه خیلی تلاشهامو ندیدم, ولی اگر فرصت تمومه نمی شه کاریش کرد.سوال بعد, سر اطرافینم چی میاد؟ خبر مرگم به کسایی که دوستم دارن چه احساسی می ده؟

این همه فقط لحظه ای بود. چشمم رو باز می کنم. سر خانم بغل دستی رو بلند می کنم.چشمش بازه.

من:خوبید؟

خانم بغل دستی: آره,خوبم. می دونستم می زنه, تصورش می کردم.

من:جاییتون درد نمی کنه؟ سالمید؟

خانم بغل دستی: خوبم سرم درد می کنه, شما خوبید؟

من: خوبم, سالمم.

پیاده می شی, همه چیز گنگه. پژو جلوش داغون شده و از پشتش هم یه پراید دیگه زده. آدمها همه سالمند.

زندگی ادامه داره, مرگ یاد آور زندگی تو دستامونه.

پ.ن:ببخشید طولانی شد.


 
سال نو مبارک
ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۳ : توسط : آرزو بانو

 

پ.ن: مشهد خیلی قشنگ شده با نمادهای نوروزی, اومدید اینجا می بینید.


 
سال 90 و دریا
ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٦ : توسط : آرزو بانو

قصد داشتم برای پست آخر تو سال 90 بیام وبگم تو این سال چه اتفاقای مهمی برام افتاده, وقتی فکر کردم دیدم هیچ تحول خاصی نبوده, تمام فروردین برای امتحان ایلتس خوندم و تو اردیبهشت امتحان دادم،تو خرداد به دوستم برای تدارک عروسیش کمک کردم و بعد از عروسی اون از اول تیر درس خوندن شروع شد تا آخر آبان هر روز کتابخونه بودم، یعنی 5 ماه، از اول آذر تا آخر بهمن هم تو خونه تا امتحان رو دادم و تموم شد،بعد هم که اسفند شد.البته از اول بهمن تو کلینیک مشغول به کار شدم و همین هفته پیش اولین حقوق زندگیم رو گرفتم،هر چندکمه ولی حس خوبیه برای مهارت و زحمتت پول بگیری.

خلاصه اینم از سال 90،طفلک سال بدی نبود می شه گفت خنثی بود هیچ جور خاصی نبود نه بد نه خوب، البته انکار نمی کنم که امسال خیلی چیزها یاد گرفتم و از نظر رشد شخصی برام دنیا متفاوت شد، ولی امیدم اینه که سال 91 برام خیلی حرفها برای گفتن داشته باشه.

از این که بگذرم باید بگم من الآن محمود آبادم، و چند متری با دریا فاصله ندارم، جای همگی خالی هوا کمی سرد هست ولی واقعا لذت بخشه،برای منی که تمام امسال رو از مشهد بیرون نیومدم و فقط امتحان دادم خیلی این سفر عالیه، مخصوصا جایی که هستم رو خیلی دوست دارم رو به روی دریا، شبا صدای دریا برام لالایی می گه و صبح با صبح بخیر اون بیدار می شم.

عشق بازی من با دریا فقط خیره شدن به همه، این گوش کردن رو گوشهام خیلی دوست دارن، انگار تمام صداها و حرفهای ناهنجاری که گوشم روسنگین کرده با صدای تلاطم دریا تسکین پیدا می کنه،چشمهام نور از دست داده خودشون رو دوباره پیدا می کنن و انگار دستهام دوباره مثل دریا گشاده و فراخ می شن.خلاصه من و دریا با هم دنیای قشنگی داریم.

خوب دوستان، پیشاپیش سال نو رو بهتون تبریک می گم، فکر نکنم تا سال نو برگردم و خوب تو این مدتی به اینجا هم شاید سر نزنم، امیدوارم سال جدید براتون پربرکت باشه.آخر سر هم یه شعر قشنگ براتون میذارم از فریدون مشیری، تا سال بعد خدانگهدارتون.

 

آوایش از دور،

بانگ خوش آمد بود - شاید -

پوینده در پهنای آن دشت زمرد،

بالنده تا بالای آن باغ زبرجد،

مثل همیشه، گرم، پر شور ...

___

نزدیک تر، نزدیک تر،

از لابه لای شاخه ها، از پشت نیزار،

گهگاه می شد آفتابی !

نیلوفرستانی، سمن زاری، که چون عشق،

تا چشم می پیمود، آبی !

___

نزدیک تر، نزدیک تر، او بود، او بود .

آن همدل همصحبت آئینه رو بود .

آن همزبان روشن پاکیزه خو بود .

آن عاشق از خود برون،

آن عارف در خود فرو بود .

آن سینه، آن جان، آن تپش، آن جوشش، آن نور ...

___

دریا، همان دنیای راز بیکرانه،

دریا، همان آغوش باز مادرانه،

دریا، شگفتا، هر دو، هم گهواره ... هم گور ... !

___

نزدیک تر، نزدیک تر، او هم مرا دید .

آوای او بانگ خوش آمد بود،

بی هیچ تردید .

آن سان که بیند آشنائی آشنا را،

چیزی در ین عالم به هم پیوند می داد

جان های بی آرام ما را .

___

خاموش و غمگین، هر دو ساعت ها نشستیم !

خاموش و غمگین هر دو بر هم دیده بستیم .

ناگاه، ناگاه،

آن بغض پنهان را، که گفتی،

می کشت مان چون جور و بیداد زمانه؛

با های های بی امان در هم شکستیم ؟ ...

از دل، به هم افتاده، مالامال اندوه،

بر شانه های خسته، بار درد، چون کوه،

می گفتیم و می گفتیم و می گفت و می گفت،

تا آفتاب زرد، در اعماق جنگل فرو خفت !

___

دریا و من، شب تا سحر بیدار ماندیم .

شعری سرودیم .

اشکی فشاندیم .

شب تا سحر، آشفته حالی بود با آشفته گوئی،

انده یاران بود و این آشفته پوئی،

بر این پریشان روزگاری، چاره جوئی .

___

دریا به من بخشید آن شب،

بس گنج از گنجینه خویش .

از آن گهرهای دلاویزی که می ساخت ؛

در کارگاه سینه خویش :

جوشش، تپش، کوشش، تکاپو، بی قراری !

ساکن نماندن همچو مرداب،

چون صخره - اما - پیش توفان استواری !

هم بر خروشیدن به هنگام،

هم بردباری !

___

در جاده صبح

با دامن پر، باز می گشتم - سبکبال -

سرشار از امیدواری !
می رفتم و دیدمش باز،

در صبحگاه آفتابی :

نیلوفرستانی، سمن زاری، که چون عشق،

تا چشم می پیمود، آبی !

از لابه لای شاخه ها از پشت نیزار

از دور، از دور ...

او همچنان تا جاودان سر مست، مغرور !

___

 


 
← صفحه بعد صفحه قبل →