قصد داشتم برای پست آخر تو سال 90 بیام وبگم تو این سال چه اتفاقای مهمی برام افتاده, وقتی فکر کردم دیدم هیچ تحول خاصی نبوده, تمام فروردین برای امتحان ایلتس خوندم و تو اردیبهشت امتحان دادم،تو خرداد به دوستم برای تدارک عروسیش کمک کردم و بعد از عروسی اون از اول تیر درس خوندن شروع شد تا آخر آبان هر روز کتابخونه بودم، یعنی 5 ماه، از اول آذر تا آخر بهمن هم تو خونه تا امتحان رو دادم و تموم شد،بعد هم که اسفند شد.البته از اول بهمن تو کلینیک مشغول به کار شدم و همین هفته پیش اولین حقوق زندگیم رو گرفتم،هر چندکمه ولی حس خوبیه برای مهارت و زحمتت پول بگیری.
خلاصه اینم از سال 90،طفلک سال بدی نبود می شه گفت خنثی بود هیچ جور خاصی نبود نه بد نه خوب، البته انکار نمی کنم که امسال خیلی چیزها یاد گرفتم و از نظر رشد شخصی برام دنیا متفاوت شد، ولی امیدم اینه که سال 91 برام خیلی حرفها برای گفتن داشته باشه.
از این که بگذرم باید بگم من الآن محمود آبادم، و چند متری با دریا فاصله ندارم، جای همگی خالی هوا کمی سرد هست ولی واقعا لذت بخشه،برای منی که تمام امسال رو از مشهد بیرون نیومدم و فقط امتحان دادم خیلی این سفر عالیه، مخصوصا جایی که هستم رو خیلی دوست دارم رو به روی دریا، شبا صدای دریا برام لالایی می گه و صبح با صبح بخیر اون بیدار می شم.
عشق بازی من با دریا فقط خیره شدن به همه، این گوش کردن رو گوشهام خیلی دوست دارن، انگار تمام صداها و حرفهای ناهنجاری که گوشم روسنگین کرده با صدای تلاطم دریا تسکین پیدا می کنه،چشمهام نور از دست داده خودشون رو دوباره پیدا می کنن و انگار دستهام دوباره مثل دریا گشاده و فراخ می شن.خلاصه من و دریا با هم دنیای قشنگی داریم.
خوب دوستان، پیشاپیش سال نو رو بهتون تبریک می گم، فکر نکنم تا سال نو برگردم و خوب تو این مدتی به اینجا هم شاید سر نزنم، امیدوارم سال جدید براتون پربرکت باشه.آخر سر هم یه شعر قشنگ براتون میذارم از فریدون مشیری، تا سال بعد خدانگهدارتون.
آوایش از دور،
بانگ خوش آمد بود - شاید -
پوینده در پهنای آن دشت زمرد،
بالنده تا بالای آن باغ زبرجد،
مثل همیشه، گرم، پر شور ...
___
نزدیک تر، نزدیک تر،
از لابه لای شاخه ها، از پشت نیزار،
گهگاه می شد آفتابی !
نیلوفرستانی، سمن زاری، که چون عشق،
تا چشم می پیمود، آبی !
___
نزدیک تر، نزدیک تر، او بود، او بود .
آن همدل همصحبت آئینه رو بود .
آن همزبان روشن پاکیزه خو بود .
آن عاشق از خود برون،
آن عارف در خود فرو بود .
آن سینه، آن جان، آن تپش، آن جوشش، آن نور ...
___
دریا، همان دنیای راز بیکرانه،
دریا، همان آغوش باز مادرانه،
دریا، شگفتا، هر دو، هم گهواره ... هم گور ... !
___
نزدیک تر، نزدیک تر، او هم مرا دید .
آوای او بانگ خوش آمد بود،
بی هیچ تردید .
آن سان که بیند آشنائی آشنا را،
چیزی در ین عالم به هم پیوند می داد
جان های بی آرام ما را .
___
خاموش و غمگین، هر دو ساعت ها نشستیم !
خاموش و غمگین هر دو بر هم دیده بستیم .
ناگاه، ناگاه،
آن بغض پنهان را، که گفتی،
می کشت مان چون جور و بیداد زمانه؛
با های های بی امان در هم شکستیم ؟ ...
از دل، به هم افتاده، مالامال اندوه،
بر شانه های خسته، بار درد، چون کوه،
می گفتیم و می گفتیم و می گفت و می گفت،
تا آفتاب زرد، در اعماق جنگل فرو خفت !
___
دریا و من، شب تا سحر بیدار ماندیم .
شعری سرودیم .
اشکی فشاندیم .
شب تا سحر، آشفته حالی بود با آشفته گوئی،
انده یاران بود و این آشفته پوئی،
بر این پریشان روزگاری، چاره جوئی .
___
دریا به من بخشید آن شب،
بس گنج از گنجینه خویش .
از آن گهرهای دلاویزی که می ساخت ؛
در کارگاه سینه خویش :
جوشش، تپش، کوشش، تکاپو، بی قراری !
ساکن نماندن همچو مرداب،
چون صخره - اما - پیش توفان استواری !
هم بر خروشیدن به هنگام،
هم بردباری !
___
در جاده صبح
با دامن پر، باز می گشتم - سبکبال -
سرشار از امیدواری !
می رفتم و دیدمش باز،
در صبحگاه آفتابی :
نیلوفرستانی، سمن زاری، که چون عشق،
تا چشم می پیمود، آبی !
از لابه لای شاخه ها از پشت نیزار
از دور، از دور ...
او همچنان تا جاودان سر مست، مغرور !
___