آناهیتا

به ياد آن الهه آبهاي جاري و بشكوه...
 
حذف...
ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٤ : توسط : آرزو بانو

همه چیز به راحتی حذف می شه ...

خیلی راحت ...

مدتهاست پدر و مادر حذف شدن, مدتهاست ترجیح می دم نباشن ...

مدتهاست دوستانی که اوج خوشی رو باهم تجربه کردیم یکی یکی حذف شدن, گرچه گاهی سرکی می کشن, اما نیستن , در کل نیستن ...

شهر عوض کردن ...

شوهر کردن ...

بچه دار شدن ...

یا سرطان حذفشون کرد ...

مدتهاست یک شاید! عشق , بدون عشقبازی حذف شد, در واقع نبود اصلا , بودنش رو مرگ , به کل از زمین حذف کرد ...

شاید , عشق! هم حذف شد ...

شاید, مُرد ...

اصلا مدتهاست شک دارم وجود داشته باشه ...

مدتهاست کسانی میان, نمی دونم چه اسمی دارن, شاید مردانی برای همه فصول بدون اینکه شاید اسمشون رو بدونم , چایی می خورن و میرن, و نیومده حذف می شن ...

شاید هم مادراشون , حذف می شن ...

چه مزخرف ...

بچه ها, حتی اونها هم حذف شدن ...

بچه ها خیلی بی رحمن زود آدم رو یادشون می ره ...

یکی هم هست, تازه اومده ...

شاید حسی, غلبه ای, راهی ...

شاید عطر پر از خاطره ای ... 

شاید هم من و من و من ...

آخر هم من ...


 
کودکی
ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٢ : توسط : آرزو بانو

نمی دونم چی شد یادم از کودکی اومد, بخشی که همیشه سعی می کردم بگم نبوده, بخشی که انکارش می کردم, اون بخشی که همیشه احساس گناه می کردم, وقتایی که عذاب وجدان می گرفتم.

جواب گوی کتکهایی که می خوردم کیه؟ یه بچه ی 5 ,6 ساله رو تصور کن و دستهای مردونه پدرش, چه ضربهای می تونه به صورتش بزنه که پرتاب بشه یه گوشه؟ کمربند چرمی چقدر دردناکه که بخوره به پشت یه بچه کوچیک.

درد شاید بخش کوچیکی بود تحقیر شدن کجای قصه بود؟جایی که مامانت عوض دلداری عوض تسکین دردهات بهت می گفت ببین باباتو عصبانی می کنی, ببین چه کار می کنی. یا برای هر عمل بچگانت تحدید می شدی که واستا بابات شب بیاد!

واسه من کمد همیشه جای امنی بود, می رفتم پشت رخت خوابای تو کمد, تو تاریکی هر چند از تاریکی هم می ترسیدم قایم می شدم, تنها جایی که احساس امنیت می کردم, تنها جایی که اونا توش جا نمی شدن که بیان سراغم.

می دونی خیلی حس مزخرفیه که هم از یکی متنفر باشی, هم بخاطر ضعف دوران کودکیت بهش مدیون باشی. حس ناامنی که تو اون دوران از پدر و مادرش آدم بگیره به نظرم بدترین حس زندگی آدم می تونه باشه.

می دونی در اصل اونها خودشون هم قربانی بودن, قربانی همین روش, مامانی که مامانم رو به زور نیشگون گرفتن به کارای دو برابر سنش وا می داشته, یا بابای بدخلقی که به بابام جز بداخلاقی یاد نداده,شاید اونها مسئولن؟

ولی خوب من همیشه برام سوال بود یعنی گناه منه که اونها تو بچگیشون عذاب کشیدن؟ یعنی من باید جواب بدم؟  یعنی اونا دردای خودشوت یادشون رفته؟ یعنی اینقدر این انسانها که تصمیم گرفتن پدر و مادر من بشن بیچاره اند که نمی تونن تصمیم بگیرن گذشته خودشون رو تکرار نکنن و عصبانیتشون رو جور دیگه نشون بده؟

اونها منو دعوت کردن اینجا, اونها مسئولیت زندگی کودکی منو داشتن, اونها می دونستن که الگوی منن, اونها می دونستن که پناه منن, اونها مسئول رشد دادن من بودن.

ولی من امروز مطمئنم نمی خوام راه اونها برم, من کسی می شم به  جز اونچه که اونها بودن, من راهم رو خودم انتخاب می کنم و تحت تاثیر گذشتم نمی مونم, من اراده دارم همه چیز رو در خودم تغییر بدم, من این روند معیوب رو متوقف می کنم, نمی ذارم یک حلقه از زنجیره عیبها بشم.

می دونی بعضی هم نسلهای ما لوس کردن بچه ها رو با روش قبلی جایگزین کردن, بعضی فقط ژست مامان و بابای مهربون رو بازی می کنن. اینم درست نیست بچه باید همه چیز رو درست یاد بگیره,ناراحتی مامان و بابا, عصبانیت, خوشحالی, عشق و... فقط تعامل درست باعث می شه که بچه ها یاد بگیرن هر حسی چه جایی داره, کنترلش چه جوریه, عصبانی نشدن هنر نیست, هنر اونجاست که بتونی به بچه یاد بدی وقتی از دستش عصبانی می شی بازم عاشقشی.

اول عشق بورزیم, بعد هر حسی رو  در خودمون پیدا کنیم و بشناسیم, بروز هیچ حسی گناه نیست, فقط ما باید راه درست بروز حس رو پیدا کنیم, باید باور کنیم که همه چیز تحت کنترل ماست, هیچ کس نمی تونه بگه وقتی عصبانی می شم دیگه دست خودم نیست, انسان نیستیم اگر کنترلی رو خودمون نداشته باشیم.

در ضمن اگر بچه داریم, یادمون باشه که ما اونو دعوتش کردیم, لذت ما باعث حضور اون شده, یادمون باشه اون به ما لطف کرده که با حضورش زندگی ما معنای دیگه ای پیدا کرده, هیچ منتی برای اونچه براش می کنیم نیست.

ما می تونیم تفاوت ایجاد کنیم, گذشته باید تجربه ای باشه برای ساختن آینده, هر چند گذشته برای خیلی ها سخت گذشته...


 
مرگ یادآور زندگی
ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٦ : توسط : آرزو بانو

5 فروردین, اولین روز کاری در سال 91,یه روز معمولی, میری سر چهار راه دانشجو و منتظر اتوبوس می شی,نیم ساعتی میگذره و اتوبوس نمی یاد از اونجا که دیر شده و باید پاسخگوی محل کارت باشی , تصمیم می گیری تاکسی سوار بشی.

یه پراید که راننده ی میانسالی داره.فقط جلو یک نفر نشسته.

من:چهارراه اندیشه؟

راننده:بله بفرمائید.

کمی جلوتر یه خانم دیگه برای چهار راه جهاد سوار می شه.

خانم:آقا تا چهار راه حجاب هم میرید؟

راننده: بله, من امروز ماموریت دارم شما رو به مقصد برسونم.

بلوار دانشجو تموم می شه, وارد بزرگراه امام علی میشه.تا بخواد به تقاطع دو سطح بلوار امامیه برسه سرعت رو زیاد می کنه و تو خط سرعت حرکت می کنه. یکدفعه متوجه می شه که نباید تقاطع رو پائیین بره و باید از قسمت بالایی دور می زده. توقف می کنه(دقت کنید تو لاین سرعت, تو بزرگترین بزرگراه مشهد), فلاشر می زنه, و دنده عقب می گیره.

بر می گردی پشت سرتو نگاه می کنی, ماشین هایی  رو می بینی که با سرعت نزدیک به 100 بوق زنان از پشت ماشین منحرف می شن و رد می شن.یه لحظه صحنه های تصادفی که تا حالا دیدی میاد تو ذهنت , تصور می کنی یکی از ماشینا می زنه به تاکسی.اما نه ما رد می شیم. تو ذهنت احساس استثنا بودن می کنی , می گی نه ما رد می شیم.

ماشین به اندازه کافی عقب رفته حالا باید بریم به سمت راست.راننده فلاشر رو قطع می کنه و راهنمای راست می زنه. یک بار دیگه بر می گردی پشت سر و این بار یه پژو داره میاد.چراغ می ده بوق می زنه.احتمالش زیاده ولی باز هم ذهن دوست داره بگه من تصادف نمی کنم.

پژو با شدت زیاد می خوره به سمت راست صندوق عقب تاکسی. پرت می شی به سمت صندلی جلو.خانم بغل دستی بین دوتا صندلی جلو پرت میشه و سرش تو دستاته.

یعنی تموم شد؟ این آخرین صحنه زندگی من بود؟

تو کیفم کتاب’’رواندرمانی اگزیستانسیالیسم’’بود. هنوز فصل ’’مرگ’’ رو تموم نکردم. این همه ’’یالوم’’ مثال از مواجهه مرگ مراجعینش زده بود. راست می گه خود مرگ خیلی ساده است اما تفکرش باعث نجات انسان می شه.

شاید مردم, بذار مرور کنم من زندگیمو تا این لحظه استفاده کردم,الان دقیقا 23 سال و نیم گذشته, نه هرچی بدی و خوبی بوده خوب گذروندم, لحظه ای نیست که حسرت از دست دادنش رو بخورم. انکار نمی کنم, دوست دارم اینجا بمونم, هنوز خیلی چیزها هست که دلم می خواد تجربه کنم, هنوز نتیجه خیلی تلاشهامو ندیدم, ولی اگر فرصت تمومه نمی شه کاریش کرد.سوال بعد, سر اطرافینم چی میاد؟ خبر مرگم به کسایی که دوستم دارن چه احساسی می ده؟

این همه فقط لحظه ای بود. چشمم رو باز می کنم. سر خانم بغل دستی رو بلند می کنم.چشمش بازه.

من:خوبید؟

خانم بغل دستی: آره,خوبم. می دونستم می زنه, تصورش می کردم.

من:جاییتون درد نمی کنه؟ سالمید؟

خانم بغل دستی: خوبم سرم درد می کنه, شما خوبید؟

من: خوبم, سالمم.

پیاده می شی, همه چیز گنگه. پژو جلوش داغون شده و از پشتش هم یه پراید دیگه زده. آدمها همه سالمند.

زندگی ادامه داره, مرگ یاد آور زندگی تو دستامونه.

پ.ن:ببخشید طولانی شد.


 
سال 90 و دریا
ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٦ : توسط : آرزو بانو

قصد داشتم برای پست آخر تو سال 90 بیام وبگم تو این سال چه اتفاقای مهمی برام افتاده, وقتی فکر کردم دیدم هیچ تحول خاصی نبوده, تمام فروردین برای امتحان ایلتس خوندم و تو اردیبهشت امتحان دادم،تو خرداد به دوستم برای تدارک عروسیش کمک کردم و بعد از عروسی اون از اول تیر درس خوندن شروع شد تا آخر آبان هر روز کتابخونه بودم، یعنی 5 ماه، از اول آذر تا آخر بهمن هم تو خونه تا امتحان رو دادم و تموم شد،بعد هم که اسفند شد.البته از اول بهمن تو کلینیک مشغول به کار شدم و همین هفته پیش اولین حقوق زندگیم رو گرفتم،هر چندکمه ولی حس خوبیه برای مهارت و زحمتت پول بگیری.

خلاصه اینم از سال 90،طفلک سال بدی نبود می شه گفت خنثی بود هیچ جور خاصی نبود نه بد نه خوب، البته انکار نمی کنم که امسال خیلی چیزها یاد گرفتم و از نظر رشد شخصی برام دنیا متفاوت شد، ولی امیدم اینه که سال 91 برام خیلی حرفها برای گفتن داشته باشه.

از این که بگذرم باید بگم من الآن محمود آبادم، و چند متری با دریا فاصله ندارم، جای همگی خالی هوا کمی سرد هست ولی واقعا لذت بخشه،برای منی که تمام امسال رو از مشهد بیرون نیومدم و فقط امتحان دادم خیلی این سفر عالیه، مخصوصا جایی که هستم رو خیلی دوست دارم رو به روی دریا، شبا صدای دریا برام لالایی می گه و صبح با صبح بخیر اون بیدار می شم.

عشق بازی من با دریا فقط خیره شدن به همه، این گوش کردن رو گوشهام خیلی دوست دارن، انگار تمام صداها و حرفهای ناهنجاری که گوشم روسنگین کرده با صدای تلاطم دریا تسکین پیدا می کنه،چشمهام نور از دست داده خودشون رو دوباره پیدا می کنن و انگار دستهام دوباره مثل دریا گشاده و فراخ می شن.خلاصه من و دریا با هم دنیای قشنگی داریم.

خوب دوستان، پیشاپیش سال نو رو بهتون تبریک می گم، فکر نکنم تا سال نو برگردم و خوب تو این مدتی به اینجا هم شاید سر نزنم، امیدوارم سال جدید براتون پربرکت باشه.آخر سر هم یه شعر قشنگ براتون میذارم از فریدون مشیری، تا سال بعد خدانگهدارتون.

 

آوایش از دور،

بانگ خوش آمد بود - شاید -

پوینده در پهنای آن دشت زمرد،

بالنده تا بالای آن باغ زبرجد،

مثل همیشه، گرم، پر شور ...

___

نزدیک تر، نزدیک تر،

از لابه لای شاخه ها، از پشت نیزار،

گهگاه می شد آفتابی !

نیلوفرستانی، سمن زاری، که چون عشق،

تا چشم می پیمود، آبی !

___

نزدیک تر، نزدیک تر، او بود، او بود .

آن همدل همصحبت آئینه رو بود .

آن همزبان روشن پاکیزه خو بود .

آن عاشق از خود برون،

آن عارف در خود فرو بود .

آن سینه، آن جان، آن تپش، آن جوشش، آن نور ...

___

دریا، همان دنیای راز بیکرانه،

دریا، همان آغوش باز مادرانه،

دریا، شگفتا، هر دو، هم گهواره ... هم گور ... !

___

نزدیک تر، نزدیک تر، او هم مرا دید .

آوای او بانگ خوش آمد بود،

بی هیچ تردید .

آن سان که بیند آشنائی آشنا را،

چیزی در ین عالم به هم پیوند می داد

جان های بی آرام ما را .

___

خاموش و غمگین، هر دو ساعت ها نشستیم !

خاموش و غمگین هر دو بر هم دیده بستیم .

ناگاه، ناگاه،

آن بغض پنهان را، که گفتی،

می کشت مان چون جور و بیداد زمانه؛

با های های بی امان در هم شکستیم ؟ ...

از دل، به هم افتاده، مالامال اندوه،

بر شانه های خسته، بار درد، چون کوه،

می گفتیم و می گفتیم و می گفت و می گفت،

تا آفتاب زرد، در اعماق جنگل فرو خفت !

___

دریا و من، شب تا سحر بیدار ماندیم .

شعری سرودیم .

اشکی فشاندیم .

شب تا سحر، آشفته حالی بود با آشفته گوئی،

انده یاران بود و این آشفته پوئی،

بر این پریشان روزگاری، چاره جوئی .

___

دریا به من بخشید آن شب،

بس گنج از گنجینه خویش .

از آن گهرهای دلاویزی که می ساخت ؛

در کارگاه سینه خویش :

جوشش، تپش، کوشش، تکاپو، بی قراری !

ساکن نماندن همچو مرداب،

چون صخره - اما - پیش توفان استواری !

هم بر خروشیدن به هنگام،

هم بردباری !

___

در جاده صبح

با دامن پر، باز می گشتم - سبکبال -

سرشار از امیدواری !
می رفتم و دیدمش باز،

در صبحگاه آفتابی :

نیلوفرستانی، سمن زاری، که چون عشق،

تا چشم می پیمود، آبی !

از لابه لای شاخه ها از پشت نیزار

از دور، از دور ...

او همچنان تا جاودان سر مست، مغرور !

___

 


 
درد بودن...
ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٥ : توسط : آرزو بانو

صبح با صدای رفت و آمد دور و بریا از خواب بیدار می شیم رادیو یا تلویزیون رو روشن می کنیم تا بدونیم دنیا دست کیه ,گل و گیاه تو خونه داریم یا حیوونی چیزی که باید بهش برسیم. بعد خودمون رو پرت می کنیم تو شلوغی خیابونا , تازه گاهی می نالیم از شلوغی, ضبط رو روشن می کنیم تا تو ماشین صدایی به جز نفس کشیدنهامون باشه.

در طول روز بماند که چند بار دست می دیم , حرف می زنیم , تماس تلفنی , ایمیل , وبلاگ نویسی , فیس بوک و... تو خونه اگه قرار باشه تنها بمونیم زنگ می زنیم به دوستامون که بریم بیرون و خوش بگذرونیم یا حتما با همسرمون باشیم و حتی تمایلی به تنها خوابیدن هم نداریم, حتی تو خواب هم با بقیه آدمها ماجرا می سازیم.

تمام زندگی رو جوری برنامه ریزی می کنیم که تنها نباشیم.چرا؟

ما تنها به وجود اومدیم, ما تنها مسئولیت زندگی روپذیرفتیم, ما تنها نظاره گر بودن خودمون هستیم.حرفم خیلی ساده است , وقتی بیشتر این تنها بودن رو حس می کنیم که دنیا از برنامه ای که براش می ریزیم خارج بشه, برق بره و نتونیم از تلویزویون استفاده کنیم, اینترنت قطع بشه و ارتباط با دنیا از بین بره, تلفن قطع بشه,به دلیلی نتونیم از خونه بریم بیرون ,یا وقتی گلهامون خشک می شن یا دوستیمون بهم می خوره یا طلاق می گیریم یا پر رنگ تر از همه وقتی کسی بمیره .

یه لحظه فکر کنید چه تلاشی می کنیم که تنهایی رو نبینیم , به کویر نمی ریم چون پر از حس تنهاییه, چون صدایی نیست , چون تا دور دستها چیزی دیده نمی شه. قدم برداشتن در راه قبرستون چقدر سخته ,چون مرگ نماد تنهاییه چه برای ما که در این دنیا می مونیم چه برای کسی که می ره.

تنهایی, یعنی دیدن خود, تنهایی یعنی منی که هستم , یعنی مسیر من چیه , یعنی همه آدمهای اطرافم تمام دنیا فقط از کنارم رد می شن, هیچ کس و هیچ چیز نمی مونه , تنها دارایی من خودم هستم,فقط خودم , فقط وجود خودم.این یعنی درد بودن.

چقدر آگاهی سخته , برای همین تمام زندگی تلاش می کنیم که نفهمیم تنهاییم. کوچکترین چیزی که ما رو یاد این موضوع می ندازه ازش دور می شیم,تنهایی خیلی سخته , گاهی باید بشنیم و به حال تنها بودن خودمون زار بزنیم , رنج بزرگ تنهایی با تمام تلاش ما از بین نمی ره, ولی اگر به تنهایی فرصت حضور بدیم, اگر بذاریم حرفهاش رو بگه دنیای جدیدی در وجودمون کشف می کنیم, اگر درد بودن در خودمون بفهمیم دردهای دیگه درد بزرگی نیست.

فرصت زندگی برای لذت از این دنیاست, برای دوست داشتن کسی یا چیزی, برای کار کردن و مفید بودن, برای آب دادن یه گلدون , یا غذا دادن به پرنده ها, برای عاشق شدن و همه چیز برای ماست, اما چیزی که از بین میره خود ’’من بودن’’ ماست.

می دونم سخته , اما حکم زندگی آگاه شدن از بودن خودمونه.رنجی لذت بخشی در درد بودن هست که اگر تجربش کنیم, انگار از رحم مادر که تنگ و نمناک و تاریکه بیرون میایم و عظمتی عجیب در خودمون می بینیم.مفهوم خیلی چیزها عوض می شه, گفتنی نیست, باید تجربه بشه.


 
درد دل با کبودی یخ زده آنجوکت...
ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱۳ : توسط : آرزو بانو

وقتی نتونس رگ بالایی دستمو بگیره. پشت دستم که رگهاش به راحتی نمایانه رو الکل زد و انجوکت رو فرو کرد جایی بین استخون انگشتام , می تونستم حس کنم سوزن با استخونم فاصله چندانی نداره, درد داشت...

بلند شدن از روی تخت و آروم از پله های قدیمی بیمارستان امام رضا بالا اومدن بخش خوبش بود حالا باید زیر این بارون ریز برم.تا نزدیک چهاراه دکترا رسیدم دیگه نمی دونم اینایی که صورتمو خیس کرده بارون ریزو سردیه که مثل سوزن فرود میاد یا اشکایی که نای گرم بودن ندارن...

چسب پر بتادین که جای آنجوکت رو گرفته حسابی خیس شده, چسباش داره باز می شه  و بتادین مخلوط با کمی خون سرازیر می شه...

ایستگاه مترو تقی آباد رو با شلوغیش دوست دارم,مترو خوب شده زود میاد و جای من قسمت جلوییه -ویژه بانوان-...

از میدون آزادی به بعد می شه دید که بارون خیلی تند شده باز شدن درا سوز هوا رو تا استخونت می نشونه...

کاش می شد ساعتها بمونم اینجا و برنگردم به دنیا...

بیرون که میام تو قسمتی که دختر پسرها با هم سوار می شن خوب می تونم ببینم که چه آغوش هایی برای هم باز شده , چه دستهایی به هم گره خورده , ذوق نگاه ها بهم دیدنیه, جالبه, چه حسی دارن؟ باید زیبا باشه...

دستم داره یخ می زنه دیگه چسبش کنده شده, دور قسمتی که آنجوکت بود ورم کرده و کبود شده, با دست راستم نازش می کنم و بهش لبخند می زنم: عزیزم کبود شدی؟ هیچ کس درد تو رو نمی فهمه , هیچ کس نمی تونه گرمت کنه چون دست دیگه منم مثل همیشه یخ زده است و دست گرمی نیست,انگار هیچ وجود گرمی نیست...

باید برم و مه همه جا رو گرفته, کبودی آنجوکت رو نگاه می کنم بهش می گم: ببین هوا خیلی سرده, معلوم نیست اینا چی ان از آسمون می باره, مه هم شده انگار می خواد برف بیاد, هوا هیچ وقت برای من دو نفره نمی شه , عینکمم گذاشتم تو جیبم بود و نبودش یکیه تو این هوا,حالا من موندم و کبودی یخ زده آنجوکت...

نه نیست هیچ آغوشی که پناه باشه,نیست دستی که گرما بخش باشه,نیست نگاهی که به پاهای یخ بسته امید ادامه بده, نیست بوسه ای که آتشی پر فروغ برای وجود داشتن باشه, نیست یگانگی ای که در لحظه ای برای من و او باشه...

بگذریم...

من موندم و کبودی یخ زده آنجوکت , بیا بریم عزیزم ....


 
همه چیز و هیچی...
ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٧ : توسط : آرزو بانو

از دو تا چیز تو زندگیم متنفرم و هر روزم که می گذره متنفر تر می شم.

یکی دروغه , دروغهایی  که معنیش اینه که یکی اونقدر منو خر و احمق فرض کرده که داره سرم کلاه میذاره وتو خلوتش بهم می خنده.

یکی منته , منت از چیزهایی که خودش داوطلبانه بهم داده , اصلا برای ارضائ نیاز خودش بوده و حالا منت داره سرم.

دلم می خواد داد بزنم, نه کمه می خوام هوار بزنم که به خدا من خر نیستم , من می فهمم داری بهم دروغ می گی , چرا فکر می کنی من همون احمق دو سه ساله ام؟ به خدا همون موقع هم می فهمیدم.

دلم می خواد دلیل اینکه اینجام رو یادش بیارم,دلم می خواد بگم قبل از همه چیزهایی که بی دریغ بهم داده من بهش چی دادم, می خوام یادش بیاد من براش چه موقعیتی فراهم کردم.

به خدا قسم اگه راست راست راه میرم و هیچی نمی گم, اگه می خندیم و حرف اعتراضی نیست از خوبی اوضاع و احوال نیست. به خدا هیچی آروم نیست , به خدا من خوشحال نیستم, به خدا قسم هیچ کس کنارم نیست, تنهای تنهام. به خدا کلکسیون موفقیتهام باعث نمی شه به خودم ببالم.

به خدا خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است. می دونی چرا؟

چون واقعیت همینجاست, جلوی چشمامون داره دست و پا می زنه ولی من احمق هیچی رو ازتون یادنگرفته باشم دروغ رو خوب یادگرفتم.یاد گرفتم چشمامو محکم ببندم و نبینمش به همین راحتی.

پ.ن1:یه روزی شما هیچی نداشتید ولی شب که می شد همه دنیا رو به آغوش می کشیدید و می خوابیدید.حالا منت اینکه همه چیز داریم به سرمونه ولی آغوشمون خالیه.

پ.ن2:خدا بیامرزه فروید رو...


 
دغدغه های بی مزه من
ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٢ : توسط : آرزو بانو

هفته آینده ثبت نامه. شاید بیشتر از ده هزار نفر شرکت کنن و اگه اونی که می خوام نشه واقعا دچار درماندگی می شم.

گاهی خسته می شم, هیچی نمی خوام به جز یکم آرامش

یه لیوان سفالی پر کافی میکس تلخ با یک تیکه کیک سیب

یه پیتزا داغ که بسوزونه زبونمو

چشمام خسته است از نوشته ها با فنت های مختلف مال قرون متفاوت

گاهی حالم بهم می خوره از هر روز تکراریم

گاهی از مزخرف شدن زندگیم می ترسم

گاهی دلم برای گوش های بی دغدغه ای که بهم گوش می داد تنگ می شه

- همه سرشون شلوغه -

گاهی هیچی خستگی آدم رو نمی بره 

حتی یک خرمالو شیرین

حتی یک انار سرخ ملس

حتی یک چایی نبات داغ

گاهی دلم لک می زنه برا یک فیلم که وسطش ساعت چک نکنم

گاهی دلم لک می زنه برا بافتنی های بی کاریم

گاهی دلم می خواد کسی باشه بهم اطمینان بده همه چی آرومه

گاهی می خوام کسی دستش رو پشتم بذاره که بدونم پشتم خالی نیست

گاهی دلم می خواد تو این وانفسا که دارم نفس کم میارم یکی همنفسم باشه

گاهی برای آرامش حرف های یکی خیلی دلم تنگ می شه

کاش یکی بود با دنیای متفاوتش و آرامش مهربونیش

کاش...

کاش...

پ.ن:دوستان عزیزم می بخشید اگه دیر به دیر سر می زنم, واقعا وقت کم دارم . این اوضاع تموم بشه جبران می کنم.


 
و تولد متفاوت امسال من....
ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٩ : توسط : آرزو بانو

پارسال فقط یک دوستم اس ام اس زد و بهم تولدم رو تبریک گفت.همه یادشون رفته بود.منم با خودم گفتم احتمالا باید عادت کنم به فراموش شدن.

ولی نمی دونم چی شد که پایان بیست و سومین سال زندگیم اینقدر زیبا شد.

سعیده عزیزم همونی که بارها ازش گفتم از اسفراین برای من پاشود اومد اینجا تا بهم کادو تولد بده و با اون وقت کمش چند دقیقه ای رو با هم بگذرونیم.قلب

امروز همه با خانواده مادریم رفتیم باغ خالم و چقدر خوش گذشت, همه بهم تبریک گفتن و چه حس زیبایی بود مهم بودن برای همه.بغل

و زیباترین هدیه از آسمون بود. بارون زیبایی که برای اولین بار در پاییز باریدن گرفت و بارید و بارید .برگهای پاییزی رو خیس کرد و هوا رو نمناک وااااااااااااای چقدر زیبا بود.فرشته

خدایا ممنونتم بهترین تولد عمرم بود .خیلی خیلی زیبا بود.فکر می کنم بهترین هدیه عمرم این بود که تو پاییز به دنیا اومدم.لبخند 

پ.ن:ممنون از دوستان عزیز وبلاگی غافلگیر شدم .مرسی از توجهتون.همه تون رو ندیده دوست دارم مرسی که تو این روز قشنگ شریک شادیم بودید.ماچ 


 
تنهایی
ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٥ : توسط : آرزو بانو

یک هفته است تمام خانواده رفتن سفر .منم و خونه و کتابام  و لپ تاپ .

گاهی حس می کنم خیلی بی احساسم ولی دلم تنگ نمی شه .

لذت تنهایی هم برای خودش لذتیه .

دارم با خودم فکر می کنم تنهایی چه راههایی رو می تونم برم که نمی شه برای رفتنش روی کسی حساب کرد.

تنهایی کسالت آوره؟

اگه حس تنهایی کنی آره حسش سخته ولی خود تنهایی خیلی حرف برای گفتن داره.

بارها در عمرم حس تنهایی کردم ولی حالا نمی دونم چی شده که تنهایی اینقدر لذت بخش شده.

پ.ن: لحظه ای برید دم پنجره نفس عمیق هم نمی خواد با یه نفس ساده بوش حس می شه , آره این پاییزه ملسی هوای پاییز اومده رنگهای زیباش دارن یکی یکی پیدا می شن.خدایا یک پاییز دیگه تو زندگیم دارم می بینم,شکرت خدا.زیباترینی پاییز , عاشقتم پاییز.


 
شب آرزوها
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٩ : توسط : آرزو بانو

امشب شب آرزوها بود.یه جورایی شبه منه دیگه.

 چند ساله که به همه اس ام اس می زنم و آرزوشون رو تو این شب می پرسم.جالبه که آرزوهایی که از روی عادت و شعار گفته نمی شه وروش خوب فکر شده عمق وجود آدم ها رو نشون می ده، امیال و آرزوها لایه های نهانی وجود ماست،لذت می برم از این شب از این که بقیه رو با سوالم به فکر وا می دارم و خودم هم به درونم خیلی فکر می کنم.

اینکه بهونه ای پیدا می شه که به خودمون فکر کنیم با خودمون بگیم واقعا چی می خوایم برای چی داریم تلاش می کنیم و این حس رو داشته باشیم که سال دیگه این موقع دلمون می خواد چی بدست آورده باشیم خیلی جالبه.

من آرزوی تمام کسایی که بهم جواب دادن رو تو دفترم نوشتم،گاهی توی سال یا بعدتر می فهمم که اونا به آرزوشون رسیدن وقتی بهشون می گم خیلی ها یادشون نیست که این اتفاق تو زندگیشون آرزویی بوده که به من گفتن.آره ما خیلی وقتها به آرزوهامون می رسیم اما اون موقع یادمون رفته که یه وقت آرزوی اون رو داشتیم.

پس بیاید خوب به آرزوهامون فکر کنیم، ببینیم واقعا چی می خوایم و مهمتر از اون اینکه یادمون نره چی می خوایم اینطوری تمام قدمهامون در مسیر رسیدن به آرزومونه و اگر خوب نگاه کنیم می فهمیم که برای رسیدن به آرزومون بخشی از راه رو رفتیم و وقتی بهش می رسیم راحت از کنارش نمی گذریم و قدرش رو خیلی خوب می دونیم.

حالا بیاید به آرزوها جدی فکر کنیم.آرزوها می تونن دست یافتنی باشن،این دست ماست.

پ.ن:آرزوی امسال شما چیه؟

پ.ن:امشب آرزو می کنم که آرزوهایتان آرزو نماند.

پ.ن:امشب حس زیبایی دارم. می دونم که کسی امشب رو کنار کعبه به یادم بوده.خدایا این حال وهوای امشبم رو خیلی دوست دارم.