آناهیتا

به ياد آن الهه آبهاي جاري و بشكوه...
 
دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمی‌ارزد
ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢۸ : توسط : آرزو بانو

دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمی‌ارزد

                                       به می بفروش دلق ما کز این بهتر نمی‌ارزد

به کوی می فروشانش به جامی بر نمی‌گیرند

                                         زهی سجاده تقوا که یک ساغر نمی‌ارزد

رقیبم سرزنش‌ها کرد کز این به آب رخ برتاب

                                        چه افتاد این سر ما را که خاک در نمی‌ارزد

شکوه تاج سلطانی که بیم جان در او درج است

                                         کلاهی دلکش است اما به ترک سر نمی‌ارزد

چه آسان می‌نمود اول غم دریا به بوی سود

                                        غلط کردم که این طوفان به صد گوهر نمی‌ارزد

تو را آن به که روی خود ز مشتاقان بپوشانی

                                      که شادی جهان گیری غم لشکر نمی‌ارزد

چو حافظ در قناعت کوش و از دنیای دون بگذر

                                      که یک جو منت دونان دو صد من زر نمی‌ارزد

 

پ.ن:هشت ماه برای دوساعت که دیروز اومد و رفت وقت گذاشتم, دیگه نمی دونم چی شد...


 
5.5 ریشتر لرزیدیم...
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٩ : توسط : آرزو بانو

واقعا کی می دونه شاید این آخرین پست باشه و شاید همینم نمی تونسنم بنویسم...

ساعت 4:15 دقیقه پای لپ تاپ بودم هدست رو گوشم داشتم فیلم نگاه می کردم که تختم لرزید. هد ست رو از گوشم برداشتم دیدم داره می لرزه با عجله به طرف هال رفتم, همه خانواده از خواب عصر پریدن برای هفت ثانیه زیر پامون میلرزید.

-البته بگم تا از استاندار نشنیدم زلزله بوده شک داشتم زلزله است یا بمبی چیزی حوالمون کردن,خوب آدم با این تهدیدا شک می کنه خوب-

ساعت 9 داشتم می رفتم به طرف آشپزخونه که فکری برای شام بردارم و باز لرزید فقط برای 2 ثانیه بود فکر کنم.

ساعت نزدیک 11 داشتم کتاب می خوندم که دوباره لرزید...

اطمینان ندارم این پست تموم نشده لرزه دیگه ای حس نکنم.ظاهرا تا حالا نزدیک 50تا پس لرزه داشتیم.

مرکز زمین لرزه اینجا یعنی مشهد نبود بلکه باغرود نیشابور بود.ظاهرا خسارتی نبوده و عده ای فقط زخمی شدن.ولی تا به حال لرزه زمین رو اینقدر حس نکرده بودم.

از عصر دارم به دو تا جنبه فکر می کنم اگه همه چیز خراب بشه و من زنده بمونم قراره این شهر با این جمعیت و اوضاع و احوالش به چه حالی بیوفته و چطوری ببینمش.و جنبه دیگه اینکه اگر بمیرم چی؟ مردن که همه می میرن, خود مردن برام نه ترسناکه نه دردناک ولی خوب به چیزایی که خیلی دلم می خواد به دست بیارم و براش خیلی هم تلاش کردم فکر می کنم که باید بی نتیجه بذارم و برم .

به هر حال حس جالبیه وقتی زمین که مأمن تمام زندگیمون بوده متزلزل بشه و پای آدم دیگه به استحکامش اعتماد نداشته باشه.

پ.ن1:دوستان فرصت بدی نیست حلالیت بطلبم. اگه شنیدید مشهد از بین رفته برای منم طلب خیر کنید.

پ.ن2:یعنی من اشک تو چشمم جمع شد مدونا اسم ایران رو گفت... زنده باد سینمای با افتخار ایران.


 
دغدغه های بی مزه من
ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٢ : توسط : آرزو بانو

هفته آینده ثبت نامه. شاید بیشتر از ده هزار نفر شرکت کنن و اگه اونی که می خوام نشه واقعا دچار درماندگی می شم.

گاهی خسته می شم, هیچی نمی خوام به جز یکم آرامش

یه لیوان سفالی پر کافی میکس تلخ با یک تیکه کیک سیب

یه پیتزا داغ که بسوزونه زبونمو

چشمام خسته است از نوشته ها با فنت های مختلف مال قرون متفاوت

گاهی حالم بهم می خوره از هر روز تکراریم

گاهی از مزخرف شدن زندگیم می ترسم

گاهی دلم برای گوش های بی دغدغه ای که بهم گوش می داد تنگ می شه

- همه سرشون شلوغه -

گاهی هیچی خستگی آدم رو نمی بره 

حتی یک خرمالو شیرین

حتی یک انار سرخ ملس

حتی یک چایی نبات داغ

گاهی دلم لک می زنه برا یک فیلم که وسطش ساعت چک نکنم

گاهی دلم لک می زنه برا بافتنی های بی کاریم

گاهی دلم می خواد کسی باشه بهم اطمینان بده همه چی آرومه

گاهی می خوام کسی دستش رو پشتم بذاره که بدونم پشتم خالی نیست

گاهی دلم می خواد تو این وانفسا که دارم نفس کم میارم یکی همنفسم باشه

گاهی برای آرامش حرف های یکی خیلی دلم تنگ می شه

کاش یکی بود با دنیای متفاوتش و آرامش مهربونیش

کاش...

کاش...

پ.ن:دوستان عزیزم می بخشید اگه دیر به دیر سر می زنم, واقعا وقت کم دارم . این اوضاع تموم بشه جبران می کنم.


 
42 سال تا به امروز
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۳۱ : توسط : آرزو بانو

امروز تا همیشه به یاد مردم لیبی خواهد ماند, اینکه چی بشه هنوز معلوم نیست ولی واسه من بیننده وقتی شادی مردم رو می دیدم , فقط این مهم بود که روزی بتونم مردم خودم رو در این حال و هوا ببینم.

فقط با خودم لحظه ای تصور کردم, این ما هستیم در میدان های شهر....این ما هستیم که سر از پا نمی شناسیم...فقط لحظه ای تصور کردم.... می تونید لحظه ای تصور کنید...

هرچند تصورش هم گناهه... شاید روزی این آرزوها خاطره بشن...شاید...


 
آزادگی
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٢ : توسط : آرزو بانو

پشه ای در استکان آمد فرود

تا بنوشد آنچه وا پس مانده بود

کودکی - از شیطنت - بازی کنان،

بست با دستش دهان استکان!

پشه دیگر طعمه اش را لب نزد

جست تا از دام کودک وارهد.

خشک لب، می گشت، حیران، راه جو

زیر و بالا ، بسته هر سو ، راه او.

روزنی می جست در دیوار و در

تا به آزادی رسد بار دگر.

هر چه برجهد و تکاپو می فزود

راه بیرون رفتن از چاهش نبود

آنقدر کوبید بر دیوار سر

تا فرود افتاد خونین بال و پر

جان گرامی بود و آن نعمت لذیذ،

لیک آزادی گرامی تر ، عزیز.

                             فریدون مشیری

پ.ن:یادمون نرفته که امروز چه روزیه، نه هرگز این روز از ذهن ما پاک نخواهد شد، هرگز کسانی که به خاطر امروز بال و پر خونین شدن رو فراموش نخواهیم کرد، روزی خواهد رسید که امروز رو به نام خودمون در تاریخ فریاد بزنیم.

***به امید آزادی***       


 
شب آرزوها
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٩ : توسط : آرزو بانو

امشب شب آرزوها بود.یه جورایی شبه منه دیگه.

 چند ساله که به همه اس ام اس می زنم و آرزوشون رو تو این شب می پرسم.جالبه که آرزوهایی که از روی عادت و شعار گفته نمی شه وروش خوب فکر شده عمق وجود آدم ها رو نشون می ده، امیال و آرزوها لایه های نهانی وجود ماست،لذت می برم از این شب از این که بقیه رو با سوالم به فکر وا می دارم و خودم هم به درونم خیلی فکر می کنم.

اینکه بهونه ای پیدا می شه که به خودمون فکر کنیم با خودمون بگیم واقعا چی می خوایم برای چی داریم تلاش می کنیم و این حس رو داشته باشیم که سال دیگه این موقع دلمون می خواد چی بدست آورده باشیم خیلی جالبه.

من آرزوی تمام کسایی که بهم جواب دادن رو تو دفترم نوشتم،گاهی توی سال یا بعدتر می فهمم که اونا به آرزوشون رسیدن وقتی بهشون می گم خیلی ها یادشون نیست که این اتفاق تو زندگیشون آرزویی بوده که به من گفتن.آره ما خیلی وقتها به آرزوهامون می رسیم اما اون موقع یادمون رفته که یه وقت آرزوی اون رو داشتیم.

پس بیاید خوب به آرزوهامون فکر کنیم، ببینیم واقعا چی می خوایم و مهمتر از اون اینکه یادمون نره چی می خوایم اینطوری تمام قدمهامون در مسیر رسیدن به آرزومونه و اگر خوب نگاه کنیم می فهمیم که برای رسیدن به آرزومون بخشی از راه رو رفتیم و وقتی بهش می رسیم راحت از کنارش نمی گذریم و قدرش رو خیلی خوب می دونیم.

حالا بیاید به آرزوها جدی فکر کنیم.آرزوها می تونن دست یافتنی باشن،این دست ماست.

پ.ن:آرزوی امسال شما چیه؟

پ.ن:امشب آرزو می کنم که آرزوهایتان آرزو نماند.

پ.ن:امشب حس زیبایی دارم. می دونم که کسی امشب رو کنار کعبه به یادم بوده.خدایا این حال وهوای امشبم رو خیلی دوست دارم.


 
شب یلدا
ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۳٠ : توسط : آرزو بانو

واژه «یلدا» به معنای «زایش زادروز» و تولد است. ایرانیان باستان با این باور که فردای شب یلدا با دمیدن خورشید، روزها بلندتر می‌شوند و تابش نور ایزدی افزونی می‌یابد، آخر پاییز و اول زمستان را شب زایش مهر یا زایش خورشید می‌خواندند و برای آن جشن بزرگی برپا می‌کردند و از این رو به دهمین ماه سال دی (به معنای روز) می‌گفتند که ماه تولد خورشید بود.

احوال این روزهای ما هم کم از شب نداره.ماه که هیچ حتی گاهی وقتی ستاره ای می خواد سوسویی کنه و نوری بیافشانه و آگاهی بده به اشارتی سر از زندان در میاره. ما به عمر تاریخ فراوون از این شب ها داشتیم اما همش شب یلدا بود , به امید نوری و سپیده ی صبحدمی طولانی تر .

سپیده ها زدن و نور افشانی ها کردند اما اینکه چقدر صبح ها واقعی بود و طولانی نمی دونم.این شب هم یلداست چون اگه شب یلدا نباشه دیگه زندگی وجود نخواهد داشت. فقط آرزوی این شب یلدای من اینه که سپیده ای واقعی و صبحدمی زیبا پر از روح مردم و آزادی به دنبال خودش داشته باشه.

 

روی گلتون به سرخی انار ، شبتون به شیرینی هندوانه

خنده هاتون مثل پسته و عمرتون به بلندی یلدا

شب یلدا مبارک.


ادامه مطلب را مطالعه کنید
 
راه فرار
ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٧ : توسط : آرزو بانو

اون روز تو عروسی دیدمش ,گفتم: آزمون سنجش اولی رو چه کار کردی؟ سرشو گرفت بین دستاش و گفت هیچی بابا یازده هزار شد , خیلی بد زده بودم .... این جوری عمرا پزشکی قبول بشم.

تو دلم گفتم با اوضاع خونتون حقم داری. بعد گفتم: الان خونتون چه خبره؟ بی تفاوت شونه هاشو انداخت بالا و گفت : هیچی بابام داره طبقه پایین بنایی می کنه از ۶ صبح تا ۶ شب بنا داریم تو خونه  ما هم رفتیم طبقه بالا خونه مامانم.

مامانش برای در آوردن خرج خودش منشی یه شرکت شده و با این راه دور صبح که می ره تا شب بر نمی گرده. خوب پس بالا می شه درس خوند؟ باید بشه دیگه چاره چیه ؟مامانم که یا نیست یا هم وقتی هست چون بابام قیم ماست نه کاری واسمون می کنه نه چیزی می خره واسه همین خودم باید غذا درست کنم و خرید کنم و ظرفا و باقی کارای خونه با منه.

خواهر کوچیکش یه  صندلی اونورتر نشسته بود و داشت شیرینی می خورد  , دیگه اونقدر چاق شده که بی شباهت به بچه های سندرم داون نیست . با ابرو بهش اشاره کردم و گفتم: چرا بهت کمک نمی کنه؟ با حرص نگاهی بهش انداخت و گفت: اییییین؟ این اگه کار واسم درست نکنه کلی لطف کرده. گاهی می گیرمش یه گوشه خوب می چلونمش که دادش در بیاد بره پیش بابام ,هر چند این جوری یه دعوای اساسی راه می یوفته. 

حسادت تو چشماش موج می زد , از همون بچگی همیشه اون واسه باباش یه چیز دیگه بود.گفتم: مامانت هیچی بهش نمی گه ؟

مامانش رفته بود آرایشگاه و آرایش غلیظی کرده بود نشسته بود یه میز اونطرف تر از ما بهش نگاه کرد و گفت: اون که نمی تونه باهاش در گیر بشه اگر هم چیزی بگه که باز دعوا میشه , از و قتی هم که طلاق گرفتن که زود بابام می گه : می خوای بریم بچه ها رو بکنم به عهده خودت؟

گفتم: مامانت هنوز نمی تونه این کارو بکنه؟ به مامانش نگاه می کرد , انگار هم دلش براش می سوخت و هم از دستش ناراحت بود . گفت: نه , اگه پولی داشت که تو این خونه با بابام نمی موند می رفت .

گفتم : خوب نمی شه اونجا رو بده اجاره ؟ خودشم یه جای دیگه اجاره کنه؟ گفت: نه تو اون شهرک کی خونه اجاره می کنه اونقدر ارزون هست که اگر کسی مغز خر خورده باشه و بخواد بیاد اونجا می ره یکی می خرده , بعدم با پول اجاره اونجا کجا بره خونه اجاره کنه؟ البته خودش می گه به خاطر ما مونده ولی...

کلی براش از تست زنی گفتم وزمان بندی تو کنکور.با خودم می گفتم پزشکی که نه ولی هر چی قبول بشی امیدوارم بتونه از این خونه خلاصت کنه. واقعا اگه من جای تو بودم چکار می کردم؟


 
تولدمه
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٩ : توسط : آرزو بانو

بله ٢٢ سال گذشت ومن امروز وارد بیست و سومین سال زندگیم شدم.ساکت

چند هفته پیش اولین موی سفید رو تو سرم دیدم و به نظرم گرد زمانه داره روی موهام میریزه.افسوس

امروز فقط به فکر تولد سال بعدم, یعنی سال بعد کجام؟سوال