درباره من : ایرانی هستم و این دومین وبلاگ شخصی منه . وبلاگ قبلی من با همین نام در بلاگفا در خرداد 89 به خاطر یاد آوری خاطرات سال گذشته(؟) بسته شد.
پروفایل من : آرزو بانو
| پناهی برای انسانیت.... | |
| ساعت ٢:٤٩ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٤ : توسط : آرزو بانو |
|
از در کلینیک که اومدم بیرون, خوشحال بودم , هنوز نه می تونم رو حقوقش حساب وا کنم نه رو اینکه ساعت کاری مشخصی بهم بدن ولی خوب دیگه باید از یک جا شروع کرد دیگه, با لیسانس که کسی بیشتر از این بهم کار نمی ده تازه همینم شانس آوردم. دستام داره یخ می زنه , چیزی نیست دوتا چارراست میرم پیاده. برف گاهی تصمیم می گیره گلوله های درشت و آبکی بیاد گاهی ریز و یخی.مقنعم داره خیس می شه موهامم نم داره.بینیم یخ کرده اما اگه شالمو بکشم رو بینیم عینکم بخار می کنه. خدایا, چرا اینجوری می شه؟ یکی بعد 6 ماه یادم میوفته یکی بعد دو سال.داشتم دل می کندم از همه؟می خواستم از این شهر دلگیر برم.فکر می کردم چیزی برای موندن نداره, چرا اینطوری می کنی؟ پارسال هم کاری کردی که به موندن فکر کنم باز بعد یک سال که می خوام برم.... چارراه اول رو رد کردم.جلو بستنی شاد کلی آدم ایستاده تو دلم می گم شاد باشید واقعا.جیب پالتوم دستمو گرم نمی کنه, پوستم خشک شده. یکی از دخترای معتادی که سر کلاس اومده بود همینو می گفت, تا وقتی دستات تا استخون یخ نزده تا وقتی همه تو خیابونن تو هم راه می ری مثل بقیه اگرچه مقصدی نداری,ولی وقتی تو کوچه تنها بودی , وقتی دیگه پاهات و دستات کرخت شدن از سرما سخته که بگی دنبال سر پناه هرچی که باشه هر جا باشه نمی گردی. راحت نیست قضاوت در مورد آدمها, معتاد شدن, چی شد به اینجا رسیدن؟ اگه بتونم دست یکی رو بگیرم و نگیرم خودمو نمی بخشم, تو کلینیک اونقدر راجع به بقیه فکر می کنم که وقتی میام بیرون گاهی اسمم هم یادم رفته, خوبه ها وقت نشه آدم به خودش فکر کنه زندگی راحتتر میگذره انگار. بالاخره به چهار راه دوم رسیدم.دستام دیگه داره بی حس می شه.ولی بذار یادم باشه یخ زدن تو خیابون یعنی چی. بذار یادم نره زجر دخترایی که من شدم پناه حرفهاشون. سوار اتوبوس شدم ساعت نزدیکه هشته, تا حالا اینقدر حس نکرده بودم که چقدر حس قشنگیه رفتن به جایی که درش سهم داری, چقدر زیباست که من مقصد دارم.چقدر زیباست که یه بخاری گرم, یه خونه که توش بوی غذا پیچیده, یه کتری که داره می جوشه, یه چراغ روشن سهم منه از دنیا. پ.ن1:بیاید منصف باشیم, برای ما آسون شده اسم خیابونی یا معتاد رو بعضی بذاریم,ولی واقعا می دونیم چه زجریه با این اسمها زندگی کردن.حس اینکه کمترین حقوق انسانی رو نداشته باشیم خیلی سخته. پ.ن2:گاهی انتخاب ماست که یک انسان رو به انسانیت نزدیک کنیم یا ذره ذره انسانیت رو ازش بگیریم,مسئولیته بزرگیه وقتی بدونیم انسانیت بقیه آینه انسانیت ماست. پ.ن3:با وجود نامهربونی دوران,مهربون باشیم, خواهش می کنم... |


