آناهیتا

به ياد آن الهه آبهاي جاري و بشكوه...
 
برف
ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٤ : توسط : آرزو بانو

داره از صبح می باره و می باره...

داره از صبح می رقصه و می رقصه...

داره از صبح ناز می کنه و ناز می کنه...

وقتی میاد آتیش یه معنای متفاوت می گیره. وقتی میاد کودک درون همه بیدار می شه و هوس می کنه دستاشو فرو ببره میون بلوراش و گرچه تا استخون یخ می کنه یه گلوله درست کنه و حتی شده بزنه به دیوار.آدمها این روزها انگار با خودشون صمیمی می شن به قول اخوان سر می کنن در گریبان و خودشون رو بغل می کنن انگار وقت می کنن یادشون بیاد چقدر کودک درونشون رو دوست دارن.

پ.ن1:چقدر سکوتی که تو کوچه ها می پیچه وقتی شب می شه دوست دارم, سکوتش نشون جمع شدن آدمها دور آتیش خانواده است.

پ.ن2:یعنی بوسه های زیر برف گرمتره؟؟؟

پ.ن3:گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع      

                                           سخت می گیرد جهان بر مردمان سختکوش


 
برف
ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٩ : توسط : آرزو بانو

*وقتی دیدم گوله گوله داره برف شادی می ریزه از آسمون ته دلم قند آب می کردن. خوشحال شدم مثل روزهای مدرسه که واسه تعطیلی روز شماری می کردم.

*قلاب بافی رو برداشتم و نشستم نزدیک پنجره , ۴ تا زنجیره  ٣ تا پایه کوتاه ٣تا پایه بلند باز ۴ تا زنجیره. وای چقدر تند تند می باره دیگه نمی شه بهش گفت برف شادی.

*با ماشین دنده عقب رفتم از در بیرون . آینه طرف راننده رو یکی دیشب که تو کوچه پارک بوده زده بهش و یکم شکسته برای خودش قهر کرده و جدولای کنار خیابونو نشون می ده. طفلی خیلی دردش گرفته تنهایی تو کوچه.

*باز مجبور شدم تنهایی بذارمش تو کوچه و پیاده برم.شالمو محکم پیچیدم دور سرم. اولش قنادی رو گم کردم وقتی دو بار مسیر و بالا و پایین رفتم پیداش کردم دیگه پاهام حسابی یخ زده بود.

*یخچال پر از کیک بود همشون خوشحال, خرسه , آهوهه حتی اون کیک شکلاتیه, ولی شیرینی می خوام وای از اون شیرینی شکری ها که همیشه باباجی (باباحاجی به بیان بچگانه من) برام می خرید, خدا رحمتش کنه.«خانم یک جعبه از این شکری ها بدین.»

*وای چقدر سرده. عینکم شطرنجی شد از برفا. پسرم با آینه قهرش کنار کوچه پر برف شده. بریم عزیزم باید بریم خشکشویی کلی بافتنی دادم بخار بدن.

*در خشکشویی رو باز نکرده عینکم بخار کرد .مجبورم برش دارم. تار می بینم از پشت بخار شیشه ها پسرم رو می بینم با آینه قهرش گل آلود شده .

*دوباره پشت پنجره , بخاری چه گرمای لذت بخشی داره , کم کم داره شبیه شنل می شه یه شنل شیری رنگ , لوزی هایی که یکی یکی توش دیده می شن خیلی دوست دارم . یعنی وقتی پیر شده اینو می ندازم رو دوشم و کنار هم شیر کاکائو می خوریم؟

*برف بازم داره می باره . از کدوم رنگ شیرینی شکری ها بخورم؟ از هر سه تاش, یه زعفرونی یه سفید یه کاکائویی . خیلی زود خورد می شه. یعنی زندگیم شیرین مثل شیرینی شکری می شه؟ ولی اگه مثل شیرینی شکری زود خورد شد چی؟ من می میرم.

*بازم برف می باره . گلوله گلوله. پسرم پر برف شده آینشم قهره هنوز.برف می باره گلدونا دارن تو برف نا پدید می شن. یعنی به تمام زندگی منم برف سفید خوش بختی می باره؟

*حسش می کنم. شیرینیشو , مثل شیرینی شکری ها. سفیده و روشن مثل شنلی که دارم دونه دونه می بافم و یه روز شاید اون روز بزرگ پوشیدمش. مثل برفای شادی ,شادی شو حس می کنم. مثل گرمای بخاری گرمی وجودش رو . حسم بهم درست می گه؟ باید تلاش کنم که خلافش ثابت نشه. همه چیز دست خودمه. می تونم بسازمش, نه باید بگم می تونیم بسازیمش.یعنی می شه؟ باید جمع ببندم. یعنی می شه؟ ته جاده خیلی واضح نیست تو این برف. باید آینه رو بدم درست کنن وقتی باهام قهره چیزی که می خوام نشون نمی ده. راه آسون نیست ولی باهم به نظر آسون تر میاد. خدایا جمع بستن گاهی چقدر آسونه.


 
snow
ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٠ : توسط : آرزو بانو

اون بیرون داره برف می باره, هرچند اندک.

چقدر یک فنجون قهوه وقتی پشت پنجره ایستادی می چسبه.

همه جا سفید شده و باز درختان اسکلت های بلور آجینند.

خیلی زیباست. خدایا شکرت.

از پنجره خونه ما بیرون رو نگاه کنید اینو می بینید.