آناهیتا

به ياد آن الهه آبهاي جاري و بشكوه...
 
کودکی
ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٢ : توسط : آرزو بانو

نمی دونم چی شد یادم از کودکی اومد, بخشی که همیشه سعی می کردم بگم نبوده, بخشی که انکارش می کردم, اون بخشی که همیشه احساس گناه می کردم, وقتایی که عذاب وجدان می گرفتم.

جواب گوی کتکهایی که می خوردم کیه؟ یه بچه ی 5 ,6 ساله رو تصور کن و دستهای مردونه پدرش, چه ضربهای می تونه به صورتش بزنه که پرتاب بشه یه گوشه؟ کمربند چرمی چقدر دردناکه که بخوره به پشت یه بچه کوچیک.

درد شاید بخش کوچیکی بود تحقیر شدن کجای قصه بود؟جایی که مامانت عوض دلداری عوض تسکین دردهات بهت می گفت ببین باباتو عصبانی می کنی, ببین چه کار می کنی. یا برای هر عمل بچگانت تحدید می شدی که واستا بابات شب بیاد!

واسه من کمد همیشه جای امنی بود, می رفتم پشت رخت خوابای تو کمد, تو تاریکی هر چند از تاریکی هم می ترسیدم قایم می شدم, تنها جایی که احساس امنیت می کردم, تنها جایی که اونا توش جا نمی شدن که بیان سراغم.

می دونی خیلی حس مزخرفیه که هم از یکی متنفر باشی, هم بخاطر ضعف دوران کودکیت بهش مدیون باشی. حس ناامنی که تو اون دوران از پدر و مادرش آدم بگیره به نظرم بدترین حس زندگی آدم می تونه باشه.

می دونی در اصل اونها خودشون هم قربانی بودن, قربانی همین روش, مامانی که مامانم رو به زور نیشگون گرفتن به کارای دو برابر سنش وا می داشته, یا بابای بدخلقی که به بابام جز بداخلاقی یاد نداده,شاید اونها مسئولن؟

ولی خوب من همیشه برام سوال بود یعنی گناه منه که اونها تو بچگیشون عذاب کشیدن؟ یعنی من باید جواب بدم؟  یعنی اونا دردای خودشوت یادشون رفته؟ یعنی اینقدر این انسانها که تصمیم گرفتن پدر و مادر من بشن بیچاره اند که نمی تونن تصمیم بگیرن گذشته خودشون رو تکرار نکنن و عصبانیتشون رو جور دیگه نشون بده؟

اونها منو دعوت کردن اینجا, اونها مسئولیت زندگی کودکی منو داشتن, اونها می دونستن که الگوی منن, اونها می دونستن که پناه منن, اونها مسئول رشد دادن من بودن.

ولی من امروز مطمئنم نمی خوام راه اونها برم, من کسی می شم به  جز اونچه که اونها بودن, من راهم رو خودم انتخاب می کنم و تحت تاثیر گذشتم نمی مونم, من اراده دارم همه چیز رو در خودم تغییر بدم, من این روند معیوب رو متوقف می کنم, نمی ذارم یک حلقه از زنجیره عیبها بشم.

می دونی بعضی هم نسلهای ما لوس کردن بچه ها رو با روش قبلی جایگزین کردن, بعضی فقط ژست مامان و بابای مهربون رو بازی می کنن. اینم درست نیست بچه باید همه چیز رو درست یاد بگیره,ناراحتی مامان و بابا, عصبانیت, خوشحالی, عشق و... فقط تعامل درست باعث می شه که بچه ها یاد بگیرن هر حسی چه جایی داره, کنترلش چه جوریه, عصبانی نشدن هنر نیست, هنر اونجاست که بتونی به بچه یاد بدی وقتی از دستش عصبانی می شی بازم عاشقشی.

اول عشق بورزیم, بعد هر حسی رو  در خودمون پیدا کنیم و بشناسیم, بروز هیچ حسی گناه نیست, فقط ما باید راه درست بروز حس رو پیدا کنیم, باید باور کنیم که همه چیز تحت کنترل ماست, هیچ کس نمی تونه بگه وقتی عصبانی می شم دیگه دست خودم نیست, انسان نیستیم اگر کنترلی رو خودمون نداشته باشیم.

در ضمن اگر بچه داریم, یادمون باشه که ما اونو دعوتش کردیم, لذت ما باعث حضور اون شده, یادمون باشه اون به ما لطف کرده که با حضورش زندگی ما معنای دیگه ای پیدا کرده, هیچ منتی برای اونچه براش می کنیم نیست.

ما می تونیم تفاوت ایجاد کنیم, گذشته باید تجربه ای باشه برای ساختن آینده, هر چند گذشته برای خیلی ها سخت گذشته...


 
فسقل
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٥ : توسط : آرزو بانو

٢آذر فسقل دختر خالم یک ماه و نیم زودتر به دنیا اومدنگران.

هنوز ندیدمشمنتظر.

واسش دعا کنید که مشکلی پیش نیادساکت.

خیلی خیلی خیلی دوستت دارم عزیزکمقلب.


 
اسم
ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٤ : توسط : آرزو بانو

هیچ وقت به اسمی که دارید دقت کردید؟

چرا اسم شما این شده؟

کی اسمتون رو انتخاب کرده؟

اگه بخواید برای خودتون اسم انتخاب کنید چی انتخاب می کنید؟

من اسممو مامانم از دیوان حافظ در آورده ,« آرزو».قلب

اسممو دوست دارم اما اسم وبلاگمم خیلی دوست دارم , «آناهیتا» . برای همین تو مهدچون از قبل یکی به اسم آرزو بود من اسممو عوض کردم و بهم می گن , «آنا جون».لبخند

این روزها دارم واسه فسقل دخترخالمقلب اسم پیدا می کنم, یک اسم اصیل ایرانی که با معنا باشه و ترجیحا مال یک شخصیت واقعی باشه , مثلا کورش, شما چی پیشنهاد می دید؟ پسر و دخترش هنوز معلوم نیست.سوال


 
پسرها
ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٥ : توسط : آرزو بانو

علی رغم اینکه خیلی شره وقتی که ناراحت می شه می چسبه بغلم و گریه می کنه , می گم: حسین چی شده؟ می گه : اعصابم از دست مامانم خورده ... مامانی که تا حالا هیچ کس تو مهد ندیدش همش باباش میارش و حتی حاضر نیست راجع به حسین با زنش حرف بزنه و می گه خودتون با موبایلش تماس بگیرید بگید و همیشه خاموشه ؟؟؟!!!

دخترا خدای محبت گرفتن و محبت خواستن هستن اما چرا فکر می کنیم پسرها نیازی ندارن ناز بشن یا اینکه محکم بغلشون کنیم و ببوسیمشون؟ اونقدر محبت ندادیم که اونها وقتی محبت می بینن تعجب می کنن. حسین اون روز می گفت: من مامانمو دوست ندارم شما رو دوست دارم. ومن با خودم می گفتم : چرا عسل باید اشبا از محبت بشه و اینقدر لوس باشه ولی حسین اونقدر محبت ندیده باشه که به راحتی مادرش رو حذف کنه؟؟

شاید اگه محبتی مساوی به پسرها و دخترها داده بشه , دخترها اینقدر لوس و نونر نشن و پسرها اینقدر کتمان محبت نکنن. و به علاوه بذاریم همونقدر که بچه ها محبت می گیرن زندگی کنن یعنی در حد خودشون سختی بکشن نه اینکه اونقد همه چیز فراهم باشه که حتی تصور نداشتن و محروم شدن براشون ویران کننده باشه. به نظرم این محبت احمقانه ی مادر و پدرهایی که اکثرا یک بچه هم دارن بیشترین ظلم در حق اون بچه است.

از محبت گفتم یاد اریک برن افتادم.به قول اریک برن ما اقتصاد نوازشی داریم: وقتی نوازش می خوایم نمی گیم که می خوایم.وقتی نوازش می بینیم نمی گیم لذت بردیم . وقتی کسی نوازش می خواد نوازش نمی دیم که پررو نشه.وقتی نوازش می دیم نمی گیم که ما هم از نوازش دادن لذت می بریم. پس بگید محبت می خواید, بگید از محبت لذت می برید, بی پروا محبت کنید واز هیچ برچسبی نترسید.اما افراطی هم در این زمینه نکنید که غیر قابل جبرانه.