نمی دونم چی شد یادم از کودکی اومد, بخشی که همیشه سعی می کردم بگم نبوده, بخشی که انکارش می کردم, اون بخشی که همیشه احساس گناه می کردم, وقتایی که عذاب وجدان می گرفتم.
جواب گوی کتکهایی که می خوردم کیه؟ یه بچه ی 5 ,6 ساله رو تصور کن و دستهای مردونه پدرش, چه ضربهای می تونه به صورتش بزنه که پرتاب بشه یه گوشه؟ کمربند چرمی چقدر دردناکه که بخوره به پشت یه بچه کوچیک.
درد شاید بخش کوچیکی بود تحقیر شدن کجای قصه بود؟جایی که مامانت عوض دلداری عوض تسکین دردهات بهت می گفت ببین باباتو عصبانی می کنی, ببین چه کار می کنی. یا برای هر عمل بچگانت تحدید می شدی که واستا بابات شب بیاد!
واسه من کمد همیشه جای امنی بود, می رفتم پشت رخت خوابای تو کمد, تو تاریکی هر چند از تاریکی هم می ترسیدم قایم می شدم, تنها جایی که احساس امنیت می کردم, تنها جایی که اونا توش جا نمی شدن که بیان سراغم.
می دونی خیلی حس مزخرفیه که هم از یکی متنفر باشی, هم بخاطر ضعف دوران کودکیت بهش مدیون باشی. حس ناامنی که تو اون دوران از پدر و مادرش آدم بگیره به نظرم بدترین حس زندگی آدم می تونه باشه.
می دونی در اصل اونها خودشون هم قربانی بودن, قربانی همین روش, مامانی که مامانم رو به زور نیشگون گرفتن به کارای دو برابر سنش وا می داشته, یا بابای بدخلقی که به بابام جز بداخلاقی یاد نداده,شاید اونها مسئولن؟
ولی خوب من همیشه برام سوال بود یعنی گناه منه که اونها تو بچگیشون عذاب کشیدن؟ یعنی من باید جواب بدم؟ یعنی اونا دردای خودشوت یادشون رفته؟ یعنی اینقدر این انسانها که تصمیم گرفتن پدر و مادر من بشن بیچاره اند که نمی تونن تصمیم بگیرن گذشته خودشون رو تکرار نکنن و عصبانیتشون رو جور دیگه نشون بده؟
اونها منو دعوت کردن اینجا, اونها مسئولیت زندگی کودکی منو داشتن, اونها می دونستن که الگوی منن, اونها می دونستن که پناه منن, اونها مسئول رشد دادن من بودن.
ولی من امروز مطمئنم نمی خوام راه اونها برم, من کسی می شم به جز اونچه که اونها بودن, من راهم رو خودم انتخاب می کنم و تحت تاثیر گذشتم نمی مونم, من اراده دارم همه چیز رو در خودم تغییر بدم, من این روند معیوب رو متوقف می کنم, نمی ذارم یک حلقه از زنجیره عیبها بشم.
می دونی بعضی هم نسلهای ما لوس کردن بچه ها رو با روش قبلی جایگزین کردن, بعضی فقط ژست مامان و بابای مهربون رو بازی می کنن. اینم درست نیست بچه باید همه چیز رو درست یاد بگیره,ناراحتی مامان و بابا, عصبانیت, خوشحالی, عشق و... فقط تعامل درست باعث می شه که بچه ها یاد بگیرن هر حسی چه جایی داره, کنترلش چه جوریه, عصبانی نشدن هنر نیست, هنر اونجاست که بتونی به بچه یاد بدی وقتی از دستش عصبانی می شی بازم عاشقشی.
اول عشق بورزیم, بعد هر حسی رو در خودمون پیدا کنیم و بشناسیم, بروز هیچ حسی گناه نیست, فقط ما باید راه درست بروز حس رو پیدا کنیم, باید باور کنیم که همه چیز تحت کنترل ماست, هیچ کس نمی تونه بگه وقتی عصبانی می شم دیگه دست خودم نیست, انسان نیستیم اگر کنترلی رو خودمون نداشته باشیم.
در ضمن اگر بچه داریم, یادمون باشه که ما اونو دعوتش کردیم, لذت ما باعث حضور اون شده, یادمون باشه اون به ما لطف کرده که با حضورش زندگی ما معنای دیگه ای پیدا کرده, هیچ منتی برای اونچه براش می کنیم نیست.
ما می تونیم تفاوت ایجاد کنیم, گذشته باید تجربه ای باشه برای ساختن آینده, هر چند گذشته برای خیلی ها سخت گذشته...