
می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه ی خویش
به خدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه ی خویش
می برم تا که در آن نقطه ی دور
شستشویش دهم از رنگ گناه
شستشویش دهم از لکه ی عشق
زین همه خواهش بیجا و تباه
می برم تا ز تو دورش سازم
ز تو ای جلوه ی امید محال
می برم زنده بگورش سازم
تا از این پس نکند یاد وصال
ناله می لرزد..می رقصد اشک
آه بگذار که بگریزم من
از تو ای چشمه ی جوشان گناه
شاید آن به که بپرهیزم من
بخدا غنچه ی شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چید
شعله ی آه شدم صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسید
عاقبت بند سفر پایم بست
می روم خنده به لب خونین دل
می روم از دل من دست بدار
ای امید عبث بی حاصل
" فروغ فرخزاد"
پ.ن: مهم نیست تولدش 8 یا 15 دی بوده, فقط خواستم یادش کنم و بگم چقدر شعراشو دوست دارم. دیوانش رو که ورق می زنم هر شعرش که لبه صفحشو تا کردم برام پر است از خاطرات. یه جور خاصی دوست داشتنیه انگار چنگ می ندازه به دل آدم و عشق زنانتو اعتراف می گیره, انگار بهت یادآوری می کنه چقدر عشق رو راحت به زندگیت راه دادی, انگار کسی نیست یا بهتره بگم زنی نیست که مثل اون عشق زنانه رو بیان کنه با واژه ها با عبارات و توصیفها, امروز حتی اگه عاشق هم نباشم هنوز شعر های فروغ آتش به وجودم می ندازه.
پ.ن: و امروز که 9 دی بود و بگذار سوالهای بی جوابم باقی بماند تا روزی که ...