هیچ وقت دلم نمی خواست با اعتقادات کسی درگیر بشم از لائیک تا خشکه مذهبی برای خودش اعتقاداتش محترمه .
ولی رنجم می ده این تفکر که اعتقادت هرچی هست فکر می کنی درسترینه.
می رنجم از اینکه تو مسجد می ری و کسانی (فقط یه تعداد کمی) فکر می کنن
چقدر وارسته هستند,
چقدر مهمه که ذکر به لب داشته باشن و اخم کنن,
چقدر می ارزه صف اول نماز بخونن و دل کسی رو برنجونن,
چقدر مهمه صوت ’ط’ رو متفاوت با ’ت’ بگن ولی مهم نیست جواب سلام بدن,
چقدر پاکن و همه چیزشون تمیزه و تمام جوونها نجسن,
چقدر بی گناهن و همه دخترای جوونی که پشتشون نماز می خونن نانجیبن,
چقدر پسرهاشون وارسته و نجیبن و همه دخترایی که چادر ندارن فا-حشه هستند,
چقدر تو زندگیشون سختی کشیدن و دخترا همه تنبلند,
دست بوس تمام مادر بزرگای مهربونم, ولی دلم شکست , رنجیدم از اینکه من و دوستام مثل شما تو یک صف , رو به یک قبله نماز می خونیم, آخه چرا همه رو به یک چوب می زنید, چرا فرصت نمی دید کسی حرف بزنه.
راستش می ترسم از غرور , تو دستهای لرزون و پشتهای خمیدشون آینده خودمو می بینم , می ترسم روزی اونقدر به خودم مطمئن بشم که گرفتار غرور بشم(البته امیدوارم الآنم نباشم), امیدوارم حس امروزم هیچ وقت یادم نره که این اشتباه رو نکنم.
پ.ن: به نظرم مهم نیست کی چه اعتقادی داره , اگه ما دنبال آزادیم باید اول در خودمون بپذیریم که تفاوت وجود داره و هیچ کس به هیچ کس برتری نداره. آزادی اونه که هر کس هر اعتقادی داره از بی حجاب تا پوشیه دار و از بی اعتقاد لائیک تا معتقد سفت و سخت بتونن به اعتقاد هم احترام بذارن.بتونن محترمانه حرفشون رو بزنن. به نظرم اینطوری بیشتر رشد می کنیم تا طرد همدیگه.