امروز واسه خیلی چیزها روز اخرین بود
.
امروز آخرین امتحان لیسانسمو دادم
.
امروز آخرین بار به عنوان دانشجو رفتم دانشگاه
.
امروز آخرین باری بود که رفتم تو تمام کلاسا و از همه چیز یاد کردم.مخصوصا ارشد ۲ و تمام خاطراتی که از اونجا شروع شد
.
امروز آخرین ستون آزاد مجانی رو برداشتم
.
امروز آخرین باری بود که به دلیلی سوار اتوبوسهای جدا سوای دانشگاه شدم
.
امروز آخرین باری بود که به عنوان دانشجو از در که رفتم تو به فردوسی سلام کردم و به کوهای پشت سرش سلام دادم
.
امروز آخرین کارعملی رو تحویل دادم
.
امروز آخرین آبمعدنی صبحگاهی رو از تریا خریدم
.
امروز آخرین روز دانشجویی من بود....
امروز تو اوبوس تمام ایستگاه ها از در شمالی تا فنی بعد علوم پایه بعد در شرقی بعد ادبیات و بعد پردیس یک که من پیاده میشم رو تو ذهنم حک کردم تو مسیر سبز دانشکده که حالا دیوار کشیش کردن تو مسیر ی که از تریا تپه نوردی می کردیم تا بالا تو پارکینگ تو تمام کلاسا گشتم . تمام درختای توت و شاتوت که ازش اویزون می شدیم رو خوب نگاه کردم و سعی کردم جلو اشکامو بگیرم.تموم شد ۴ سال تموم شد این موقع ها میشه که آدم با خودش میگه : (این قافله عمر عجب می گذرد؟!) 
از تک تک روزهای دانشگاه استفاده کردم واسه هر کاری که کردم و هر چیزی که تجربه کردم خوشحالم. بهترین ها رو در زمان و مکان خودش تجربه کردم
.
ولی این وابستگی با آدم چه می کنه دل آدم تنگ می شه خوب چه می شه کرد؟
پ.ن:امروز آخرین روز بهاره امروز هوای مشهد ۴۲ درجه بود خدا می دونه تابستون چی بشه
.
پ.ن:وقتی اومدم عنوان پستمو بنویسم تمام پستهای وبلاگ قبلیم که با (آ) شروع می شد اومد.عزیزم خیلی دلم برات تنگ شد حتی نشد با هم خداحافظی کنیم کاش تحملی برای حرفهای کوچیک تو می بود
.
پ.ن:حافظ آخرین روزی که وبلاگمو دیدم این شعرو واسم آورد:
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
بادوستان مروت با دشمنان مدارا
.