آناهیتا

به ياد آن الهه آبهاي جاري و بشكوه...
 
نمایشگاه کتاب تهران
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢۳ : توسط : آرزو بانو

امسال برای اولین بار رفتم نمایشگاه کتاب تهران.

خیلی شلوغ بود, اما برای من که انتشارات خاصی مد نظر داشتم راحت تونستم اونچه می خوام پیدا کنم. 

چیزی که من توقع داشتم این بود که کتابای چاپ جدید , یعنی کتبی که تازه تالیف یا ترجمه شدن ببینم که اینطور نبود, حداقل کتابایی که من دنبالشون بودن همون کتابای تو بازار بود و اکثر چاپ چندم بود و کتابای چاپ اول ندیدم.

مثلا دنبال کتابای تازه ترجمه شده از یالوم بودم که هیچی نبود تمام کتابایی بود که قبلا خریده بودمناراحت

لیست کتابایی که خریدم ایناست:

-فرهنگ لغات تخصصی روان شناسی و روان پزشکی و علوم تربیتی/ دکتر شهرام ابولقاسمی, دکتر بهمن اکبری, دکتر حسن نوزنده جانی, یونس باقری/ ناشر آرویج

-رواندرمانی گروهی/اروین یالوم, مولین لشج/نشر دانژه

-روانشناسی زن/ کارن هورنای/ نشر دانژه

-به راستی فروید چه گفت؟/ دیدید استافورد کلارک/ نشر دانژه

-تحلیل روانشناختی خودشکوفایی از دیدگاه مولانا و راجرز/ محمد مهدی شریعت باقری , سعید عبدالملکی/ نشر دانژه

-مرزهایی برای کودکان/دکتر هنری کلود, دکتر جان تاون سند/ نشر دانژه

-آزاد و صمیمی با فرزندان/آلیسون مولوانی/ نشر دانژه

-قصه گویی/دکتر آرتور روشن/ جوانه رشد

- هیچکس کامل نیست/ الن فلانگن برنز/ جوانه رشد

به طور کلی از رفتن به نمایشگاه خیلی لذت بردم.لبخند

پ.ن1: این سفر به تهران حرف نداشت, گرچه همش دویدم و امتحانم داشتم اما اینا اصلا به چشم نمیومد بی اغراق همش بهم خوش گذشت.مژه 

پ.ن2: سپاس بی کران از دوست گلم فاطمه که این چند روز خوابگاه اون بودم, و لحظات خوش رو اون برام ساخت.ماچ

پ.ن3: راستی روز بانوان گرامی.چشمک


 
مبارک باد
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۳ : توسط : آرزو بانو

دیشب دیر خوابیدم.مامان اومد سحر صدام زد خواب آلود تر از همیشه پاشدم , سحری که نمی خورم ولی یک لیوان آب خوردم و برگشتم به اتاق موبایلم رو که نگاه کردم دیدم اس ام اس دارم.سعیده بود , نوشته بود می خوایم عقد کنیم!!!!!!!تعجب

تو ذهنم تمام روزها و شبایی که با هم بودیم فیدبک خورد, از همون روز اولی که همو دیدیم تو پیش دانشگاهی , روزهایی که صبح زود تو حیاط مدرسه با هم قدم می زدیم بی اونکه خیلی پیشینه مشترک داشته باشیم و حرفی برای گفتن.لبخند

ودفعاتی که هنوزم نمی دونم چرا تو رو برای اینکه شعرامو بشنوه انتخاب کردم. و روز اول دانشگاه وقتی در شمالی دیدمت و با هم رفتیم سر کلاس و به مرور تنها اومدن و رفتنمون به دانشگاه به قرارای در شمالی و پیاده تا دانشکده اومدن تبدیل شد.تمام اون روزها تمام شبایی که با هم زیر آسمون خوابیدیم مثل روزها و شبای اعتکاف.فرشته

چه روزهایی با هم بودیم , چه بزنگاه هایی هوای همو داشتیم و در عین حال چه دعواهایی که با هم نکردیم.رابطمون چقدر بالا و پایین رفت و چقدر شدت و ضعف داشت تا به اینجا رسید. که با غرور و اطمینان بگم :((علی تمام دنیا رو بگرده بهتر از تو پیدا نمی کنه.))قلب

خیلی دوستت دارم عزیزم , می دونی که مثل خواهری که جاش برای هردومون خالی بود برای هم هستیم .برات آرزوی خوش بختی دارم.ماچبغل