آناهیتا

به ياد آن الهه آبهاي جاري و بشكوه...
 
درد دل با کبودی یخ زده آنجوکت...
ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱۳ : توسط : آرزو بانو

وقتی نتونس رگ بالایی دستمو بگیره. پشت دستم که رگهاش به راحتی نمایانه رو الکل زد و انجوکت رو فرو کرد جایی بین استخون انگشتام , می تونستم حس کنم سوزن با استخونم فاصله چندانی نداره, درد داشت...

بلند شدن از روی تخت و آروم از پله های قدیمی بیمارستان امام رضا بالا اومدن بخش خوبش بود حالا باید زیر این بارون ریز برم.تا نزدیک چهاراه دکترا رسیدم دیگه نمی دونم اینایی که صورتمو خیس کرده بارون ریزو سردیه که مثل سوزن فرود میاد یا اشکایی که نای گرم بودن ندارن...

چسب پر بتادین که جای آنجوکت رو گرفته حسابی خیس شده, چسباش داره باز می شه  و بتادین مخلوط با کمی خون سرازیر می شه...

ایستگاه مترو تقی آباد رو با شلوغیش دوست دارم,مترو خوب شده زود میاد و جای من قسمت جلوییه -ویژه بانوان-...

از میدون آزادی به بعد می شه دید که بارون خیلی تند شده باز شدن درا سوز هوا رو تا استخونت می نشونه...

کاش می شد ساعتها بمونم اینجا و برنگردم به دنیا...

بیرون که میام تو قسمتی که دختر پسرها با هم سوار می شن خوب می تونم ببینم که چه آغوش هایی برای هم باز شده , چه دستهایی به هم گره خورده , ذوق نگاه ها بهم دیدنیه, جالبه, چه حسی دارن؟ باید زیبا باشه...

دستم داره یخ می زنه دیگه چسبش کنده شده, دور قسمتی که آنجوکت بود ورم کرده و کبود شده, با دست راستم نازش می کنم و بهش لبخند می زنم: عزیزم کبود شدی؟ هیچ کس درد تو رو نمی فهمه , هیچ کس نمی تونه گرمت کنه چون دست دیگه منم مثل همیشه یخ زده است و دست گرمی نیست,انگار هیچ وجود گرمی نیست...

باید برم و مه همه جا رو گرفته, کبودی آنجوکت رو نگاه می کنم بهش می گم: ببین هوا خیلی سرده, معلوم نیست اینا چی ان از آسمون می باره, مه هم شده انگار می خواد برف بیاد, هوا هیچ وقت برای من دو نفره نمی شه , عینکمم گذاشتم تو جیبم بود و نبودش یکیه تو این هوا,حالا من موندم و کبودی یخ زده آنجوکت...

نه نیست هیچ آغوشی که پناه باشه,نیست دستی که گرما بخش باشه,نیست نگاهی که به پاهای یخ بسته امید ادامه بده, نیست بوسه ای که آتشی پر فروغ برای وجود داشتن باشه, نیست یگانگی ای که در لحظه ای برای من و او باشه...

بگذریم...

من موندم و کبودی یخ زده آنجوکت , بیا بریم عزیزم ....


 
پناهی برای انسانیت....
ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٤ : توسط : آرزو بانو

از در کلینیک که اومدم بیرون, خوشحال بودم , هنوز نه می تونم رو حقوقش حساب وا کنم نه رو اینکه ساعت کاری مشخصی بهم بدن ولی خوب دیگه باید از یک جا شروع کرد دیگه, با لیسانس که کسی بیشتر از این بهم کار نمی ده تازه همینم شانس آوردم.

دستام داره یخ می زنه , چیزی نیست دوتا چارراست میرم پیاده. برف گاهی تصمیم می گیره گلوله های درشت و آبکی بیاد گاهی ریز و یخی.مقنعم داره خیس می شه موهامم نم داره.بینیم یخ کرده اما اگه شالمو بکشم رو بینیم عینکم بخار می کنه.

خدایا, چرا اینجوری می شه؟ یکی بعد 6 ماه یادم میوفته یکی بعد دو سال.داشتم دل می کندم از همه؟می خواستم از این شهر دلگیر برم.فکر می کردم چیزی برای موندن نداره, چرا اینطوری می کنی؟ پارسال هم کاری کردی که به موندن فکر کنم باز بعد یک سال که می خوام برم....

چارراه اول  رو رد کردم.جلو بستنی شاد کلی آدم ایستاده تو دلم می گم شاد باشید واقعا.جیب پالتوم دستمو گرم نمی کنه, پوستم خشک شده. یکی از دخترای معتادی که سر کلاس اومده بود همینو می گفت, تا وقتی دستات تا استخون یخ نزده تا وقتی همه تو خیابونن تو هم راه می ری مثل بقیه اگرچه مقصدی نداری,ولی وقتی تو کوچه تنها بودی , وقتی دیگه پاهات و دستات کرخت شدن از سرما سخته که بگی دنبال سر پناه هرچی که باشه هر جا باشه نمی گردی.

راحت نیست قضاوت در مورد آدمها, معتاد شدن, چی شد به اینجا رسیدن؟ اگه بتونم دست یکی رو بگیرم و نگیرم خودمو نمی بخشم, تو کلینیک اونقدر راجع به بقیه فکر می کنم که وقتی میام بیرون گاهی اسمم هم یادم رفته, خوبه ها وقت نشه آدم به خودش فکر کنه زندگی راحتتر میگذره انگار.

بالاخره به چهار راه دوم رسیدم.دستام دیگه داره بی حس می شه.ولی بذار یادم باشه یخ زدن تو خیابون یعنی چی. بذار یادم نره زجر دخترایی که من شدم پناه حرفهاشون.

سوار اتوبوس شدم ساعت نزدیکه هشته, تا حالا اینقدر حس نکرده بودم که چقدر حس قشنگیه رفتن به جایی که درش سهم داری, چقدر زیباست که من مقصد دارم.چقدر زیباست که یه بخاری گرم, یه خونه که توش بوی غذا پیچیده, یه کتری که داره می جوشه, یه چراغ روشن سهم منه از دنیا.

پ.ن1:بیاید منصف باشیم, برای ما آسون شده اسم خیابونی یا معتاد رو بعضی بذاریم,ولی واقعا می دونیم چه زجریه با این اسمها زندگی کردن.حس اینکه کمترین حقوق انسانی رو نداشته باشیم خیلی سخته.

پ.ن2:گاهی انتخاب ماست که یک انسان رو به انسانیت نزدیک کنیم یا ذره ذره انسانیت رو ازش بگیریم,مسئولیته بزرگیه وقتی بدونیم انسانیت بقیه آینه انسانیت ماست.

پ.ن3:با وجود نامهربونی دوران,مهربون باشیم, خواهش می کنم...


 
برف
ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٩ : توسط : آرزو بانو

*وقتی دیدم گوله گوله داره برف شادی می ریزه از آسمون ته دلم قند آب می کردن. خوشحال شدم مثل روزهای مدرسه که واسه تعطیلی روز شماری می کردم.

*قلاب بافی رو برداشتم و نشستم نزدیک پنجره , ۴ تا زنجیره  ٣ تا پایه کوتاه ٣تا پایه بلند باز ۴ تا زنجیره. وای چقدر تند تند می باره دیگه نمی شه بهش گفت برف شادی.

*با ماشین دنده عقب رفتم از در بیرون . آینه طرف راننده رو یکی دیشب که تو کوچه پارک بوده زده بهش و یکم شکسته برای خودش قهر کرده و جدولای کنار خیابونو نشون می ده. طفلی خیلی دردش گرفته تنهایی تو کوچه.

*باز مجبور شدم تنهایی بذارمش تو کوچه و پیاده برم.شالمو محکم پیچیدم دور سرم. اولش قنادی رو گم کردم وقتی دو بار مسیر و بالا و پایین رفتم پیداش کردم دیگه پاهام حسابی یخ زده بود.

*یخچال پر از کیک بود همشون خوشحال, خرسه , آهوهه حتی اون کیک شکلاتیه, ولی شیرینی می خوام وای از اون شیرینی شکری ها که همیشه باباجی (باباحاجی به بیان بچگانه من) برام می خرید, خدا رحمتش کنه.«خانم یک جعبه از این شکری ها بدین.»

*وای چقدر سرده. عینکم شطرنجی شد از برفا. پسرم با آینه قهرش کنار کوچه پر برف شده. بریم عزیزم باید بریم خشکشویی کلی بافتنی دادم بخار بدن.

*در خشکشویی رو باز نکرده عینکم بخار کرد .مجبورم برش دارم. تار می بینم از پشت بخار شیشه ها پسرم رو می بینم با آینه قهرش گل آلود شده .

*دوباره پشت پنجره , بخاری چه گرمای لذت بخشی داره , کم کم داره شبیه شنل می شه یه شنل شیری رنگ , لوزی هایی که یکی یکی توش دیده می شن خیلی دوست دارم . یعنی وقتی پیر شده اینو می ندازم رو دوشم و کنار هم شیر کاکائو می خوریم؟

*برف بازم داره می باره . از کدوم رنگ شیرینی شکری ها بخورم؟ از هر سه تاش, یه زعفرونی یه سفید یه کاکائویی . خیلی زود خورد می شه. یعنی زندگیم شیرین مثل شیرینی شکری می شه؟ ولی اگه مثل شیرینی شکری زود خورد شد چی؟ من می میرم.

*بازم برف می باره . گلوله گلوله. پسرم پر برف شده آینشم قهره هنوز.برف می باره گلدونا دارن تو برف نا پدید می شن. یعنی به تمام زندگی منم برف سفید خوش بختی می باره؟

*حسش می کنم. شیرینیشو , مثل شیرینی شکری ها. سفیده و روشن مثل شنلی که دارم دونه دونه می بافم و یه روز شاید اون روز بزرگ پوشیدمش. مثل برفای شادی ,شادی شو حس می کنم. مثل گرمای بخاری گرمی وجودش رو . حسم بهم درست می گه؟ باید تلاش کنم که خلافش ثابت نشه. همه چیز دست خودمه. می تونم بسازمش, نه باید بگم می تونیم بسازیمش.یعنی می شه؟ باید جمع ببندم. یعنی می شه؟ ته جاده خیلی واضح نیست تو این برف. باید آینه رو بدم درست کنن وقتی باهام قهره چیزی که می خوام نشون نمی ده. راه آسون نیست ولی باهم به نظر آسون تر میاد. خدایا جمع بستن گاهی چقدر آسونه.


 
snow
ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٠ : توسط : آرزو بانو

اون بیرون داره برف می باره, هرچند اندک.

چقدر یک فنجون قهوه وقتی پشت پنجره ایستادی می چسبه.

همه جا سفید شده و باز درختان اسکلت های بلور آجینند.

خیلی زیباست. خدایا شکرت.

از پنجره خونه ما بیرون رو نگاه کنید اینو می بینید.