صبح با صدای رفت و آمد دور و بریا از خواب بیدار می شیم رادیو یا تلویزیون رو روشن می کنیم تا بدونیم دنیا دست کیه ,گل و گیاه تو خونه داریم یا حیوونی چیزی که باید بهش برسیم. بعد خودمون رو پرت می کنیم تو شلوغی خیابونا , تازه گاهی می نالیم از شلوغی, ضبط رو روشن می کنیم تا تو ماشین صدایی به جز نفس کشیدنهامون باشه.
در طول روز بماند که چند بار دست می دیم , حرف می زنیم , تماس تلفنی , ایمیل , وبلاگ نویسی , فیس بوک و... تو خونه اگه قرار باشه تنها بمونیم زنگ می زنیم به دوستامون که بریم بیرون و خوش بگذرونیم یا حتما با همسرمون باشیم و حتی تمایلی به تنها خوابیدن هم نداریم, حتی تو خواب هم با بقیه آدمها ماجرا می سازیم.
تمام زندگی رو جوری برنامه ریزی می کنیم که تنها نباشیم.چرا؟
ما تنها به وجود اومدیم, ما تنها مسئولیت زندگی روپذیرفتیم, ما تنها نظاره گر بودن خودمون هستیم.حرفم خیلی ساده است , وقتی بیشتر این تنها بودن رو حس می کنیم که دنیا از برنامه ای که براش می ریزیم خارج بشه, برق بره و نتونیم از تلویزویون استفاده کنیم, اینترنت قطع بشه و ارتباط با دنیا از بین بره, تلفن قطع بشه,به دلیلی نتونیم از خونه بریم بیرون ,یا وقتی گلهامون خشک می شن یا دوستیمون بهم می خوره یا طلاق می گیریم یا پر رنگ تر از همه وقتی کسی بمیره .
یه لحظه فکر کنید چه تلاشی می کنیم که تنهایی رو نبینیم , به کویر نمی ریم چون پر از حس تنهاییه, چون صدایی نیست , چون تا دور دستها چیزی دیده نمی شه. قدم برداشتن در راه قبرستون چقدر سخته ,چون مرگ نماد تنهاییه چه برای ما که در این دنیا می مونیم چه برای کسی که می ره.
تنهایی, یعنی دیدن خود, تنهایی یعنی منی که هستم , یعنی مسیر من چیه , یعنی همه آدمهای اطرافم تمام دنیا فقط از کنارم رد می شن, هیچ کس و هیچ چیز نمی مونه , تنها دارایی من خودم هستم,فقط خودم , فقط وجود خودم.این یعنی درد بودن.
چقدر آگاهی سخته , برای همین تمام زندگی تلاش می کنیم که نفهمیم تنهاییم. کوچکترین چیزی که ما رو یاد این موضوع می ندازه ازش دور می شیم,تنهایی خیلی سخته , گاهی باید بشنیم و به حال تنها بودن خودمون زار بزنیم , رنج بزرگ تنهایی با تمام تلاش ما از بین نمی ره, ولی اگر به تنهایی فرصت حضور بدیم, اگر بذاریم حرفهاش رو بگه دنیای جدیدی در وجودمون کشف می کنیم, اگر درد بودن در خودمون بفهمیم دردهای دیگه درد بزرگی نیست.
فرصت زندگی برای لذت از این دنیاست, برای دوست داشتن کسی یا چیزی, برای کار کردن و مفید بودن, برای آب دادن یه گلدون , یا غذا دادن به پرنده ها, برای عاشق شدن و همه چیز برای ماست, اما چیزی که از بین میره خود ’’من بودن’’ ماست.
می دونم سخته , اما حکم زندگی آگاه شدن از بودن خودمونه.رنجی لذت بخشی در درد بودن هست که اگر تجربش کنیم, انگار از رحم مادر که تنگ و نمناک و تاریکه بیرون میایم و عظمتی عجیب در خودمون می بینیم.مفهوم خیلی چیزها عوض می شه, گفتنی نیست, باید تجربه بشه.
