آناهیتا

به ياد آن الهه آبهاي جاري و بشكوه...
 
بی تفاوتی اجتماعی
ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۳ : توسط : آرزو بانو

چند روز پیش جهت یک آزمایش ساده خون رفته بودم یک سرنگ کوچک خون ازم بگیرن.وقتی کار آقای آزمایشگاهی تموم شد و اومدم بیرون مامانم گفت : خوبی چیزی نمی خوای؟ منم حالم خوب بود گفتم نه.

رفتیم جلوی در آسانسور و سوار شدیم ,نزدیک در آسانسور ایستادم و به آهنگ آن شرلی گوش می دادم.یکم چشمام سیاهی می رفت , با خودم گفتم زودتر برسیم پایین برم رو نیمکتا دراز بکشم, بعد یه صداهای قرچ و قروچی پیچید تو سرم , یه حس بی وزنی داشتم انگار داشتم پرت می شدم,همین طور داشتم فکر می کردم کجام و چی شده که صدای مامانم اومد: آرزو....آرزو....منو می بینی؟ آرزو...

 


ادامه مطلب را مطالعه کنید