5 فروردین, اولین روز کاری در سال 91,یه روز معمولی, میری سر چهار راه دانشجو و منتظر اتوبوس می شی,نیم ساعتی میگذره و اتوبوس نمی یاد از اونجا که دیر شده و باید پاسخگوی محل کارت باشی , تصمیم می گیری تاکسی سوار بشی.
یه پراید که راننده ی میانسالی داره.فقط جلو یک نفر نشسته.
من:چهارراه اندیشه؟
راننده:بله بفرمائید.
کمی جلوتر یه خانم دیگه برای چهار راه جهاد سوار می شه.
خانم:آقا تا چهار راه حجاب هم میرید؟
راننده: بله, من امروز ماموریت دارم شما رو به مقصد برسونم.
بلوار دانشجو تموم می شه, وارد بزرگراه امام علی میشه.تا بخواد به تقاطع دو سطح بلوار امامیه برسه سرعت رو زیاد می کنه و تو خط سرعت حرکت می کنه. یکدفعه متوجه می شه که نباید تقاطع رو پائیین بره و باید از قسمت بالایی دور می زده. توقف می کنه(دقت کنید تو لاین سرعت, تو بزرگترین بزرگراه مشهد), فلاشر می زنه, و دنده عقب می گیره.
بر می گردی پشت سرتو نگاه می کنی, ماشین هایی رو می بینی که با سرعت نزدیک به 100 بوق زنان از پشت ماشین منحرف می شن و رد می شن.یه لحظه صحنه های تصادفی که تا حالا دیدی میاد تو ذهنت , تصور می کنی یکی از ماشینا می زنه به تاکسی.اما نه ما رد می شیم. تو ذهنت احساس استثنا بودن می کنی , می گی نه ما رد می شیم.
ماشین به اندازه کافی عقب رفته حالا باید بریم به سمت راست.راننده فلاشر رو قطع می کنه و راهنمای راست می زنه. یک بار دیگه بر می گردی پشت سر و این بار یه پژو داره میاد.چراغ می ده بوق می زنه.احتمالش زیاده ولی باز هم ذهن دوست داره بگه من تصادف نمی کنم.
پژو با شدت زیاد می خوره به سمت راست صندوق عقب تاکسی. پرت می شی به سمت صندلی جلو.خانم بغل دستی بین دوتا صندلی جلو پرت میشه و سرش تو دستاته.
یعنی تموم شد؟ این آخرین صحنه زندگی من بود؟
تو کیفم کتاب’’رواندرمانی اگزیستانسیالیسم’’بود. هنوز فصل ’’مرگ’’ رو تموم نکردم. این همه ’’یالوم’’ مثال از مواجهه مرگ مراجعینش زده بود. راست می گه خود مرگ خیلی ساده است اما تفکرش باعث نجات انسان می شه.
شاید مردم, بذار مرور کنم من زندگیمو تا این لحظه استفاده کردم,الان دقیقا 23 سال و نیم گذشته, نه هرچی بدی و خوبی بوده خوب گذروندم, لحظه ای نیست که حسرت از دست دادنش رو بخورم. انکار نمی کنم, دوست دارم اینجا بمونم, هنوز خیلی چیزها هست که دلم می خواد تجربه کنم, هنوز نتیجه خیلی تلاشهامو ندیدم, ولی اگر فرصت تمومه نمی شه کاریش کرد.سوال بعد, سر اطرافینم چی میاد؟ خبر مرگم به کسایی که دوستم دارن چه احساسی می ده؟
این همه فقط لحظه ای بود. چشمم رو باز می کنم. سر خانم بغل دستی رو بلند می کنم.چشمش بازه.
من:خوبید؟
خانم بغل دستی: آره,خوبم. می دونستم می زنه, تصورش می کردم.
من:جاییتون درد نمی کنه؟ سالمید؟
خانم بغل دستی: خوبم سرم درد می کنه, شما خوبید؟
من: خوبم, سالمم.
پیاده می شی, همه چیز گنگه. پژو جلوش داغون شده و از پشتش هم یه پراید دیگه زده. آدمها همه سالمند.
زندگی ادامه داره, مرگ یاد آور زندگی تو دستامونه.
پ.ن:ببخشید طولانی شد.