آناهیتا

به ياد آن الهه آبهاي جاري و بشكوه...
 
بوی ماه مهر
ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢ : توسط : آرزو بانو

عشق من ، پاییز اوووووووووووووووووووووووووومد.بغل

و اول مهر متفاوتی که تو مهد تجربه کردم.گرچه بچه ها کم بودن ولی خیلی با حال بود از مراسم صبحگاه تا وقتی واسشون داستان سه بچه خوک رو بازی کردیم و من داداش بزرگه که با کاه خونه می سازه بودم.چشمک

و بازم اول مهر مثل ماشین زمانی بود که منو به تمام اول مهرهای عمرم پرتاب می کرد.به تمام شلوغ و پلوغیا به تمام دوباره تو صف واستادنا و منتظر کتاب جدید بودن و شمردن گلهای روی کتاب فارسی که هر سال یکی اضافه می شد.قلب

چه خوش بود اون روزها چه زیبا و بی دغدغه بود. چقدر چاشت های مدرسه میچسبید و خوش مزه بود .چقدر زود گذشت و تموم شد.افسوس

داشتم سرچ می کردم عکس های نوستالوژیکی پیدا کردم واستون گذاشتم که تو حسش با هم شریک بشیم.لبخند

 

 


 
پسرها
ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٥ : توسط : آرزو بانو

علی رغم اینکه خیلی شره وقتی که ناراحت می شه می چسبه بغلم و گریه می کنه , می گم: حسین چی شده؟ می گه : اعصابم از دست مامانم خورده ... مامانی که تا حالا هیچ کس تو مهد ندیدش همش باباش میارش و حتی حاضر نیست راجع به حسین با زنش حرف بزنه و می گه خودتون با موبایلش تماس بگیرید بگید و همیشه خاموشه ؟؟؟!!!

دخترا خدای محبت گرفتن و محبت خواستن هستن اما چرا فکر می کنیم پسرها نیازی ندارن ناز بشن یا اینکه محکم بغلشون کنیم و ببوسیمشون؟ اونقدر محبت ندادیم که اونها وقتی محبت می بینن تعجب می کنن. حسین اون روز می گفت: من مامانمو دوست ندارم شما رو دوست دارم. ومن با خودم می گفتم : چرا عسل باید اشبا از محبت بشه و اینقدر لوس باشه ولی حسین اونقدر محبت ندیده باشه که به راحتی مادرش رو حذف کنه؟؟

شاید اگه محبتی مساوی به پسرها و دخترها داده بشه , دخترها اینقدر لوس و نونر نشن و پسرها اینقدر کتمان محبت نکنن. و به علاوه بذاریم همونقدر که بچه ها محبت می گیرن زندگی کنن یعنی در حد خودشون سختی بکشن نه اینکه اونقد همه چیز فراهم باشه که حتی تصور نداشتن و محروم شدن براشون ویران کننده باشه. به نظرم این محبت احمقانه ی مادر و پدرهایی که اکثرا یک بچه هم دارن بیشترین ظلم در حق اون بچه است.

از محبت گفتم یاد اریک برن افتادم.به قول اریک برن ما اقتصاد نوازشی داریم: وقتی نوازش می خوایم نمی گیم که می خوایم.وقتی نوازش می بینیم نمی گیم لذت بردیم . وقتی کسی نوازش می خواد نوازش نمی دیم که پررو نشه.وقتی نوازش می دیم نمی گیم که ما هم از نوازش دادن لذت می بریم. پس بگید محبت می خواید, بگید از محبت لذت می برید, بی پروا محبت کنید واز هیچ برچسبی نترسید.اما افراطی هم در این زمینه نکنید که غیر قابل جبرانه.


 
تابستان
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٥ : توسط : آرزو بانو

گاهی آدم یه حال بی حالی داره فقط میوفته تو یک جریان صبح تا شب که فقط بیاد و بره.افسوس

شاید اولین بار بود که تو این سه سالی که وبلاگ می نویسم هیچ تمایلی به اومدن و نوشتن نداشتم. حس می کردم چیزی نیست که بشه نوشت .خمیازه

وای خیلی گرمه.اوه

ولی این روزها اونقدرها هم بد نبوده:

تمام نمره هامو دادن و به جز تفسیر بقیش خوب بود و من فارغ التحصیل شدم واقعا.مژه

من تو کارم پیشرفت کردم و از شنبه بهم کلاس دادن که به عنوان مربی کار کنم با بچه ها. هورا

تو این مدت کارگاه آموزش کودک رفتم که خیلی عالی و موثر بوده. یول

و مامانم اوکی داد.بغل

هفته دیگه دادشی هام میرن اردو اصفهان و فرصت خوبیه که من به دوران زیبای تک بچگیم برگردم دیگه منم و مامان و بابا.نیشخند(هرکی بچه اوله می فهمه من چه احساسی داشتم اون موقع ها)

پ.ن: دوستان عزیز مجازی ممنون از همدردی که با من کردید . من تا هفته پیش که رفتم سر خاکش باورم نمی شد اما الان باورش کردم هر چند که خیلی سخت بود.لبخند

پ.ن: واستون روزهایی به خوشمزگی شربت آلبالوهایی که مامانم درست می کنه آرزو می کنم.ماچ

 

 


 
اولین روز کاری
ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱ : توسط : آرزو بانو

امروز اولین روز کاری بوداز خود راضی.

فکر نمی کردم به این باحالی باشهقلب. خیلی خوش گذشتهورا .فکر نمی کردم به این سرعت باهم دوست بشیمبغل.

اسماشون اینا بود: محمد حیدر، زهرا، محمد رضا، عماد، فرحناز، مهرانگیز، امیرحسین ،عسل ، یاسین، کیانا ، مبینا ، هلیا و دو تا که نوزاد بودنماچ.

سارا جون مربی اصلی بود و یک آرزو جون دیگه به جز منم چشمکبود که پرستار بود.

اعتراف می کنم که خسته شدم ولی خیلی هم بهم خوش گذشتفرشته.

خلاصه که کار کردن هم برای خودش عالمی داره اونم با بچه هادلقک .

پ.ن: پدر جان برامون از پنجشنبه تا شنبه اردو خانوادگی گذاشته در کلات، در صورت تمایل می تونید به ما بپیوندیدنیشخند .