گاهی آدم یه حال بی حالی داره فقط میوفته تو یک جریان صبح تا شب که فقط بیاد و بره.
شاید اولین بار بود که تو این سه سالی که وبلاگ می نویسم هیچ تمایلی به اومدن و نوشتن نداشتم. حس می کردم چیزی نیست که بشه نوشت .
وای خیلی گرمه.
ولی این روزها اونقدرها هم بد نبوده:
تمام نمره هامو دادن و به جز تفسیر بقیش خوب بود و من فارغ التحصیل شدم واقعا.
من تو کارم پیشرفت کردم و از شنبه بهم کلاس دادن که به عنوان مربی کار کنم با بچه ها. 
تو این مدت کارگاه آموزش کودک رفتم که خیلی عالی و موثر بوده. 
و مامانم اوکی داد.
هفته دیگه دادشی هام میرن اردو اصفهان و فرصت خوبیه که من به دوران زیبای تک بچگیم برگردم دیگه منم و مامان و بابا.
(هرکی بچه اوله می فهمه من چه احساسی داشتم اون موقع ها)
پ.ن: دوستان عزیز مجازی ممنون از همدردی که با من کردید . من تا هفته پیش که رفتم سر خاکش باورم نمی شد اما الان باورش کردم هر چند که خیلی سخت بود.
پ.ن: واستون روزهایی به خوشمزگی شربت آلبالوهایی که مامانم درست می کنه آرزو می کنم.