سلام .
بعد از مدتی دوری از نت بازگشتم.ولی واقعا اینجا اعتیادآوره.
در این مدت دورم در مهد تمام شد و حالا به شدت دارم زبان می خونم , می رم یوگا و می رم شنا و....
از این روزهای پاییزی که هنوز گرمه یه جورایی لذت می برم و با برنامه های آیندم درگیرم.
و مهم ترین خبر این روزها رفتن بهترین دوستم به شهرستان برای شروع زندگی بود. خیلی واسش خوشحالم که داره به زودی زندگی مشترکشو شروع می کنه اما دوست داشتم از هم دور نمی شدیم آخه اون مثل خواهری که ندارم می مونه.
به هر حال یه زمانی برام دور شدن از آدم های دوست داشتنی زندگیم سخت بود ولی حالا خیلی چنین حالتی ندارم. احساس می کنم در تعادلم نه خیلی غرق در شادی می شم و نه خیلی غم ها از پا درم میاره.
زندگی خوب به من یاد داد که هیچ تعهدی نداده که خوش باشیم و همه ی کسانی که دوست داریم پیشمون باشن. بلکه همه قشنگیش به اینه که از دست بدی و دور بشی تا دوباره بسازی , مثل برگ های پاییزی.
هیچ وقت یادم نمی ره که (این نیز بگذرد...) .
