آناهیتا

به ياد آن الهه آبهاي جاري و بشكوه...
 
و دوباره پاییز...
ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱ : توسط : آرزو بانو

و این پاییز است که بر سقف خانه ام بال گشوده

عطر دلنشینش

دستان پر مهرش

باران پاکش

دامان رنگارنگش

خش خش برگ هایش

چقدر تو دلنشینی 

چقدر زیبایی

چقدر پر خاطره ای

چقدر دوستت دارم

برای هیچ چیز به اندازه تو انتظار نمی کشم

همه چیزت را دوست دارم

دوان دوان مدرسه رفتنت را

آغاز مهرت را

غروب های آتشینت را

غم های اشک آلودت را

باران های بغض گونت را

لرزهای سلام دوباره گفتنت را

گردوهای نشکسته صبح هایت را

چای های داغ عصر هایت را

آسمان پر ستاره شبت را

راه رفتن روی برگ هایت را 

خیس شدن زیر بارانت را

تو زیبایی چه نیاز به وصفت

تو پر از عشقی

دوستت دارم پاییز -آغاز دوباره من-

دوستت دارم ...

 


 
تنهایی
ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٥ : توسط : آرزو بانو

یک هفته است تمام خانواده رفتن سفر .منم و خونه و کتابام  و لپ تاپ .

گاهی حس می کنم خیلی بی احساسم ولی دلم تنگ نمی شه .

لذت تنهایی هم برای خودش لذتیه .

دارم با خودم فکر می کنم تنهایی چه راههایی رو می تونم برم که نمی شه برای رفتنش روی کسی حساب کرد.

تنهایی کسالت آوره؟

اگه حس تنهایی کنی آره حسش سخته ولی خود تنهایی خیلی حرف برای گفتن داره.

بارها در عمرم حس تنهایی کردم ولی حالا نمی دونم چی شده که تنهایی اینقدر لذت بخش شده.

پ.ن: لحظه ای برید دم پنجره نفس عمیق هم نمی خواد با یه نفس ساده بوش حس می شه , آره این پاییزه ملسی هوای پاییز اومده رنگهای زیباش دارن یکی یکی پیدا می شن.خدایا یک پاییز دیگه تو زندگیم دارم می بینم,شکرت خدا.زیباترینی پاییز , عاشقتم پاییز.


 
پاییز من
ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢۸ : توسط : آرزو بانو
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر ، با آن پوستین سرد نمناکش
باغ بی برگی
روز و شب تنهاست
با سکوت پاک غمناکش
ساز او باران ، سرودش باد
جامه اش شولای عریانی ست
ور جز اینش جامه ای باید
بافته بس شعله ی زر تا پودش باد
گو برید ، یا نروید ، هر چه در هر کجاکه خواهد
یا نمی خواهد
باغبانو رهگذاری نیست
باغ نومیدان
چشم در راه بهاری نیست
گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد
ور به رویش برگ لبخندی
نمی روید
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟
داستان از میوه های سر به گردونسای اینک خفته در تابوت
پست خاک می گوید
باغ بی برگی
خنده اش خونی ست اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصلها ، پاییز
پ.ن ١: این هم پاییز امسال مثل برگ های درختها به نسیم خنکای پاییز رخت بر بست و رفت.
پ.ن ٢: می دونی سال دیگه کجا پاییز رو به آخر می رسونی؟

 
من اومدم....
ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٩ : توسط : آرزو بانو

سلام .لبخند

بعد از مدتی دوری از نت بازگشتم.ولی واقعا اینجا اعتیادآوره.متفکر

در این مدت دورم در مهد تمام شد و حالا به شدت دارم زبان می خونم , می رم یوگا و می رم شنا و....چشمک

از این روزهای پاییزی که هنوز گرمه یه جورایی لذت می برم و با برنامه های آیندم درگیرم.ساکت

و مهم ترین خبر این روزها رفتن بهترین دوستم به شهرستان برای شروع زندگی بود. خیلی واسش خوشحالم که داره به زودی زندگی مشترکشو شروع می کنه اما دوست داشتم از هم دور نمی شدیم آخه اون مثل خواهری که ندارم می مونه.ناراحت

به هر حال یه زمانی برام دور شدن از آدم های دوست داشتنی زندگیم سخت بود ولی حالا خیلی چنین حالتی ندارم. احساس می کنم در تعادلم نه خیلی غرق در شادی می شم و نه خیلی غم ها از پا درم میاره.فرشته

زندگی خوب به من یاد داد که هیچ تعهدی نداده که خوش باشیم و همه ی کسانی که دوست داریم پیشمون باشن. بلکه همه قشنگیش به اینه که از دست بدی و دور بشی تا دوباره بسازی , مثل برگ های پاییزی.چشمک

هیچ وقت یادم نمی ره که (این نیز بگذرد...) .

 


 
بوی ماه مهر
ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢ : توسط : آرزو بانو

عشق من ، پاییز اوووووووووووووووووووووووووومد.بغل

و اول مهر متفاوتی که تو مهد تجربه کردم.گرچه بچه ها کم بودن ولی خیلی با حال بود از مراسم صبحگاه تا وقتی واسشون داستان سه بچه خوک رو بازی کردیم و من داداش بزرگه که با کاه خونه می سازه بودم.چشمک

و بازم اول مهر مثل ماشین زمانی بود که منو به تمام اول مهرهای عمرم پرتاب می کرد.به تمام شلوغ و پلوغیا به تمام دوباره تو صف واستادنا و منتظر کتاب جدید بودن و شمردن گلهای روی کتاب فارسی که هر سال یکی اضافه می شد.قلب

چه خوش بود اون روزها چه زیبا و بی دغدغه بود. چقدر چاشت های مدرسه میچسبید و خوش مزه بود .چقدر زود گذشت و تموم شد.افسوس

داشتم سرچ می کردم عکس های نوستالوژیکی پیدا کردم واستون گذاشتم که تو حسش با هم شریک بشیم.لبخند